صاد

خانه‌ی مجازی محمدصادق کریمی

طبقه بندی موضوعی

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نمایشگاه کتاب» ثبت شده است

آل معشوق

نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران – سالن شبستان

راهروی 19 ، غرفه‌ی 43 ؛ نشر سپیده باوران

* * *

آل معشوق، روایتی مستند از میهمانی بزرگ
حضرت حق(جَلَّ جلالُه و عَظُمَ شأنُه)

روایتی از سه روز عشق، در جامعةُالعُشّاقِ حضرت دوست؛ که رفیق ما اسمش را گذاشت اعتکاف.

بخشی از متن کتاب:

« قرآن می خوانند . خواندن ِ با حال ، خواندنِا عشق ، خواندن ِ با اشک . روز سوم اعتکاف است . روز اول و دوم اگر اعتکاف را
باطل می کردی ، فقط باطل می کردی . اما روز سوم نباید . حرام است . و باطن این حکم
را که بنگری ، می بینی صاحب خانه به زور نگهت داشته است . دو روز اگر توی خانه اش
ماندی و زار زدی ، روز سوم مال خود ِ اویی . عشق بازیِ روز سوم چیز دیگری است .
افتاده ای توی بغل معشوق . چه کار می کنی ؟ گریه...گریه...گریه... . او می گوید ،
او حرف می زند ، یک بار با کلمات ِ کهف ، یک بار با یس ، یک بار با صافات و...
همین طور حرف هایش را گوش می دهی و زمزمه می کنی و اشک می ریزی . معنای این کلمات
مَستت می کند .

قرآن که تمام می شود ، یک بغض عجیبی گلوی همه را می گیرد... »

لینک‌های مرتبط:

ایکنا

خانه‌ی کتاب آشا

همین‌جا


۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ ارديبهشت ۹۱
محمدصادق کریمی

خوب است آدم با یک لیست از پیش تعیین شده به نمایشگاه کتاب برود . لیست پیشنهادی بنده به دوستان خودم برای نمایشگاه امسال این است :

1- « جانستان کابلستان » / نوشته ی رضا امیرخانی / غرفه نشر افق

: این کتاب سفرنامه ی امیرخانی است به افغانستان که اطلاعات بیشتر درباره ی آن را در این جا بخوانید .

2- « تنها طرف آفتاب را گرفت » /  سید حسن حسینی / غرفه انجمن شاعران ایران

: این کتاب سروده های آیینی زنده یاد سید حسن حسینی است که پیش تر چاپ نشده بودند .

3- « قبله مایل به تو » / سید حمید رضا برقعی / غرفه انتشارات فصل پنجم

البته کتاب های ارزشمندی که سال های پیش چاپ شده اند را – اگر نخوانده اید – از دست ندهید :

4- « سه دیدار » / نادر ابراهیمی / غرفه انتشارات سوره مهر

5- دی وی دی « روایت راوی » / درباره ی اندیشه های شهید آوینی / غرفه انتشارات روایت فتح

6- « تفحص » / حمید داوود آبادی / نشر یازهرا

: این کتاب درباره ی خاطرات تفحص شهداست که بعد از چندیدن سال ، دوباره تجدید چاپ شده .

به غیر از این ها ، من هر سال به این انتشاراتی ها در نمایشگاه کتاب سر می زنم ، چون ارزش دیدن دارند :

انتشارات

1-سوره مهر

2-روایت فتح و ساقی ( آثار شهید آوینی و...)

3-انجمن شاعران ایران و دفتر شعر جوان ( کتب سید حسن حسینی ، محمد رضا عبدالملکیان ، ساعد باقری ، سهیل محمودی و... )

4-فصل پنجم ( کتاب های شعر امروز را ارائه می کند . کتاب های شعر محمد علی بهمنی ، حمید رضا شکارسری ، سیدمحمد امین جعفری حسینی ، علی رضا بدیع ، محمد جواد شاهمرادی و مهدی فرجی را از دست ندهید . )

5-نشر تکا ( کتاب های شعر شاعران معاصر ، کتاب های داستان و نثر ادبی را چاپ می کند . کتاب های شعر قیصر امین پور ، سید حسن حسینی ، سلمان هراتی ، علی رضا قزوه ، سعید بیابانکی ، حمید رضا شکارسری ، پرویز بیگی حبیب آبادی ، جلیل صفر بیگی و خیلی از اساتید و شاعران جوانی که شنده اید . )

6-نشر شانی ( کتاب های شعر امروز . جلیل صفر بیگی و...)

7- انتشارات سپیده باوران ( کتاب های میلاد عرفان پور ، امید مهدی نژاد ، رضا امیرخانی و...)

8- نشر روزبهان ( کتاب های استاد داستان نویسی ایران ، زنده یاد نادر ابراهیمی . آتش بدون دود و بر جاده های آبی سرخ را به هیچ وجه از دست ندهید ! )

9- نشر افق ( کتاب های عرفان نظر آهاری ، رضا امیرخانی ، قیصر امین پور ، سید حسن حسینی و...)

10- انتشارات آرام دل ( کتاب های شعر آیینی امروز و کتب مذهبی دیگر . کتاب های سه نقطه از علی اکبر لطیفیان و کتاب های شعر رضا جعفری و خیلی از شعرای آیینی دیگر . کتاب های زندگانی حضرت اباالفضل علیه السلام و حضرت زینب کبری سلام الله علیها . همچنین لوح های فشرده جلسات شعرا با رهبر انقلاب در ماه رمضان که هر ساله برگزار می شود . )

11- نشر معارف ( کتاب های احکام دانشجویی که بیان احکام اسلامی است به زیباترین و ساده ترین وجه . کتاب های دانشجویی مثل : دانشجو باید سیب زمینی نباشد و... )

12-انتشارات نیستان ( کتاب های سید مهدی شجاعی ، علی مؤذنی و... )

خلاصه انتشاراتی زیاد است و من آن هایی را که بیشتر خودم می روم گفتم . بقیه انتشاراتی های خوب را به بردن نامشان اکتفا می کنم :

13-سروش 14-مرکز اسناد انقلاب اسلامی 15-صدرا  16-ابرار معاصر 17-اطلاعات 18-امیرکبیر 19-بقعه 20-بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس 21-بنیاد شهید چمران 22-به نشر 23-بوستان کتاب 24-پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی 25-درس هایی از قرآن 26-دفتر نشر فرهنگ اسلامی 27-دلیل ما 28-شاهد 29-شهرداری تهران

30-صریر 31-طوبای محبت 32-مستند 33-قدیانی 34-قلمستان 35-کتاب همراه 36-لب المیزان 37-مجنون 38-مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ 39-مؤسسه امام خمینی 40-مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام 41-احیاء کتاب

و بعضی از کتب نشر چشمه و مروارید و مرکز هم خوب اند . توی این های کتاب های مصطفی مستور و قیصر امین پور و عمران صلاحی و محمد علی بهمنی و محمد رضا عبدالملکیان و... پیدا می شود .

عجب بحر طویلی شد . باید ببخشید .

یا حق !

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۰
محمدصادق کریمی

گفتم ماوقع سفر را به تفصیل برایتان می گویم .

سراغ نوشته هایم رفتم و آن ها را همان طور که آن موقع نوشته ام برایتان می نویسم :

 

« اتوبوس – ترمینال کاوه اصفهان – 22 / 2 /84 »

به نام او !

الآن دقیقاً ساعت 10:37 شبه . اتوبوس هنوز حرکت نکرده . اصفهان به مقصد تهران !

یه هوئی شد . ولی میشه یه سفر باحال . یادم باشد از دو سفر قبلی هم بنویسم . ( این را بعدا برایتان می گویم )

اعتلای فرهنگ !

ما داریم ، نه ، من دارم می روم ببینم فرهنگ کتاب خوانی که نه ، فرهنگ کتاب نگاه کردن و خریدن آن را . حالا چه شود خدا داند ! اول تهران ، بعد هم کاشان ، سر ِ آرامگاه « سهراب » !

فعلاً همین !

 

« 23/2/84 »

یا هو !

ساعت 7:05 صبح جمعه . اینجا میدان آزادیست . روی یکی از تخته سنگ ها نشسته ام و بنای آزادی حدوداً 200 متر جلوتر ، روبرویم رفته بالا .

صبح ساعت 4:05 رسیدم تهران . ترمینال غرب .

ای بابا . فکر نمی کردم ساعت 4:00 برسم . رفتم توی ترمینال . اُوه اُوه ، چه خبره !

خیابان خواب ها و این بار ترمینال خواب ها چه قدر زیادند ! ریز می شوم . بیشترشان جوانند . و اگر راستش را بخواهی برای اتوبوس و مسافرت آنجا نخوابیده اند .

گلاب به رویتان را پیدا می کنم و وضویی و بعد هم به دنبال نمازخانه که بعد از 5 دقیقه پیدایش می کنم . خیلی خواب آلودم . نماز را که می خوانم دراز می کشم و بیدار که می شوم می بینم ساعت 6:15 است . بلند می شوم و بیرون می روم .

بچه ای احتمالا پنج ساله و بامزه مُهر را از دست پدرش می قاپد و می خواهد ببرد بیرون . من را که می بیندبا آن هیأ ت ، یواش به پدرش می گوید : باباااا ! آقا پولیسه !

من هم بهش لبخندی می زنم و می روم به سمت یک چایی لب سوز ِ لب دوز ِ دیشلمه !

 

***

صدای ندبه می آید . دعای ندبه . دلم می گیرد و بغضم هم . هوا ابریست . به سرم زده بروم مهدیه اما حال و حوصله اش را ندارم .

توی خواب ( نمازخانه ) دیدم که آشناها توی تهران پیدایم کرده اند !

دیشب هم که از مسجد جامع نجف آباد خواستم بیایم عجب کمیلی می خواند و من چقدر حسرت خوردم که نمی توانم بایستم .

فعلاً چیز خاصی نیست جز اینکه من با ده هزار تومان پول باقی مانده آمده ام سفر فرهنگی و می خواهم بروم نمایشگاه کتاب و بعد هم کاشان گردی !

عجب !

خب می رویم . چه اشکالی دارد ؟

همین!

 

***

ساعت 8:16 صبح است . هنوز صبح جمعه . آمده ام نشسته ام توی قسمت عاشق نشین های نمایشگاه . اول یک صندلی خالی دیدم که روبرویش تابلوی بزرگ وزارت بازرگانی بود . گفتم نه بابا . برامون حرف در می آرن . مارا با پول چه کار ؟!

می گویند نمایشگاه از ساعت 10:00 شروع میشه . ای بابا ! چرا اینقدر دیر نمیدونم .

توی راه که می آمدم ، همان اول میدان آزادی هرچه گشتم یک سطل زباله ندیدم که آشغال های خوردنی های بسیار زیادم ! را توی آن بریزم .

این هم در زمینه ی توسعه ی فرهنگ بد نبود ذکر کنم . تازه یادم رفت بنویسم . توی میدان که داشتم راه می رفتم دوتا دختر داشتند می آمدند طرف من ! یا ابوالفضل ! بابا به خدا من اومدم سفر فرهنگی !

( خوش تیپی هم بد دردیست . در هر لباسی که باشی . حتی در لباس نظام !  )

سوار تاکسی که بودم تابلویی را دیدم که – به خط تحریری – بزرگ نوشته بود : « فردا از آنِ ماست » و انصافاً « ماستـــ » ــش را پرچرب نوشته بود !

یک دور سطحی توی نمایشگاه زدم . همه اش تیپ های دانشجویی و high class  . و من این وسط نمی دانم چه کاره بودم . البته خداییش وجود یک سربازی که دست به قلم و کاغذ توی نمایشگاه دارد می چرخد خودش یک کارفرهنگی بزرگ است و اینکه مردم می گویند ( عمراً ) که سربازان هم در عرصه ی فرهنگ حضور دارند .

تقریباً همه یک چیزی دستشان است و دارند می خورند . نوشیدنی ای ، صبحانه ای . چون غرفه های بُخور بُخور زودتر از غرفه های کتاب باز شده اند البته نشان می دهد که قبل از فرهنگ ، باید شکم را سیر کرد و اصلاً مفهوم بالاترش می شود بُخور بُخور خودش از فرهنگ خیلی جلو است و شاید خودش والاترین امر فرهنگی باشد !

برویم ما هم یک چیزی بخوریم تا فرهنگمان بالا رود . ریقریقک ِ فرهنگ گرفتم !

این دخترهای جوان ِ لیسک به دست چقدر زیادند...

- استغفرالله ربی و اتوب الیه !!! -

 

***

داشتم درمورد فرهنگ فکر می کردم که درخت های کاج میدان آزادی یادم آمد . جالب بودند . هرکدامشان یک جوری . یاد کارتون لوک خوش شانس افتادم . بیشتر شبیه درخت های همان کارتون . ولی نه ما لوک خوش شانسیم و نه اینجا ایالات آمریکا !

( یواشکی می گویم زود نروید به کسی بگیدها ! بعضی جاها دارد مثل آن جاها می شود . البته از نظر فرهنگ ! – توی یک پرانتز دیگر : دالتون ها همه جا هستند ! )

هر چه بود گذشت . نمایشگاه را می گویم . یک سرباز ارتشی هم توی نمایشگاه دیدم . شدیم دوتا . حیف که پول کم داشتم اگر نه کتاب بود که بار می کردم و می آمدم .

این قصه همچنان ادامه دارد و برای اینکه ایندفعه دراز نشود ، می روم که بروم دراز دراز بیفتم توی رختخواب...یا حق !

برچسب‌ها: خاطرات, سفر, نمایشگاه کتاب

۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۸۵
محمدصادق کریمی

( برای دوستانی که بنده و وبلاگم را می شناسند : )
حرف هایی بود که نه در بچه های کتاب می شد زد - چون رسالتش را از دست می داد و وبلاگ شخصی ای هم نبود - و نه در پاییزوحشی - چون فضایش اجازه نمی داد . - ولی هردوی آن ها پابرجاهستند .
از این به بعد هم وقایع الاتفاقیه ی بچه های کتاب در اینجا نوشته خواهد شد . - این هم قابل توجه دوستانی که پیگیرش بودند . - قسمت اولش در پست قبلی آمده .
.........
بحث انتخابات است و حیفم آمد که شعر طنز استاد بیابانکی را نخوانید .
وقایع الاتفاقیه ( قسمت دوم )

اصلش ما همه جا بچه ی کتاب بودیم ! و بیشتر روز اولی که وارد پادگان عاشورای نجف آباد اصفهان شدیم ! ساکی با خود آورده بودم که همه شک برشان داشته بود که توی این چیست؟

آخرش هم دژبان ها دلشان طاقت نیاورد و گفتند تو یکی همه ی وسائلت را بریز بیرون ! یعنی که بدرقم مشکوکی. ما هم شروع کردیم و دیدند که اهع ! یک تُن کتاب آورده این بشر !

نمی گذاشتند که . با بدبختی بردمشان داخل . کلی هم لیچار بارمان کردند .

اصلا ما توی سربازی از همان اولش تا آخر کار کتابخانه بودیم . – این را گفتم که گفته باشم ! – یعنی کار فرهنگیمان شده بود همین .

همیشه کُمُد ِفِکسّنیم پُر کتاب بود . به قول رفیق لُرستانیمان « پُر ِش کتابه ! »

یک چیزی توی مایه های ابوعلی سینا و ابونصرفارابی و این حرفا ! – به جان خودم ! –

یادم می آید موقع نمایشگاه بین المللی کتاب تهران بود و من هم از خیلی وقت پیشش توی نخ رفتن به آنجا بودم . ولی موقع اش که شد ضدحال زدند و مرخصی ندادند .

ما هم نامردی نکردیم و و فقط با بیست هزار تومان ! پول پنج شنبه ای از پادگان زدیم و جمعه صبح رسیدیم تهران . حالا حسابش را بکن ده هزار تومان هم که خرج رفت و برگشت بشود ، ده هزار تومان بیشتر نداشتیم برای خرید کتاب ! ( معمولا این جور مواقع می گویند طرف یک تخته اش کم است و به قول دوستان خوب : گاگول ! تشریف دارد . بـــــَــله . )

ولی من بیشتر رفته بودم که وضعیت را ببینم اولا ، دوما تا می توانم کاتالوگ و بورشور جمع کنم .

آن هایی که فردا به دردم بخورند . – که حالا حسابی به دردم خوردند . –

صبحی رسیدم نمایشگاه . ( قابل توجه دوستان که بنده با لباس سربازی در آن مکان فرهنگی حضور پیدا کردم . )

رفتم داخل و دیدم بـــعله ! دخترانی بودند و پسرانی و می آیی ساعتی را با من بگذرانی ؟!

ما را می گویی ؟ تنها...بمیرم الهی . دلم برای خودم کباب شد !!!

روی هر نیمکتی دو به دو از جنس مخالف با هم  در آسمان ها بودند و انگاری داشتند رمانِ « به او بگویید دوستش دارم » را برای هم نقد و بررسی  می کردند .

( البته عمراً...قضیه از رمان و این چیزها رد بود ! )

خب البته ما هم لباسمان آنجا به دردهایی خورد .

یک دخترخانمی آمد از من پرسید که فلان سالن کجاست ؟ فکر کرد من جزو پرسنل آنجام . یکی دیگر هم تا مرا دید آمد سراغم و گفت : آقا اعزام این ماه مال چه اُرگانیه ؟ قضیه سهمیه ی بسیج را هم بفرمایید !

 

( در یادداشت های بعدی ماوقع سفر را به تفصیل خواهم نوشت . یادتان باشد . )

خداییش توی همه ی غرفه ها (( سوره مهر )) باحال ترینش بود . خیلی شیک و باکلاس .

قفسه هایش چهار ردیف داشتند و هر ردیفش سه چهار کتاب و از هرکتاب یک جلد . جلوی هرکتابی هم به تعداد زیادی بارکد ِ آن موجود بود . – بارکُد ها روی کاغذهای کوچکی چاپ شده بودند . –

طرف کتاب را می دید و اگر می خواست یک کاغذ بارکد برمی داشت . بعد هم همه ی کاغذهایی را که جمع کرده بود می داد به صندوق . آنجا بارکدها وارد کامپیوتر می شدند . بعد فاکتور در سه نسخه پرینت گرفته می شد ، یک نسخه را می دادند به انبار و انبار هم کتاب ها را می گذاشت توی یک نایلون قشنگ ، بعد تحویل مشتری و برو به سلامت !

بگذریم .

خلاصه به طُرُق مختلف واردات کتاب را به پادگان شروع کرده بودیم . دژبان ها هم عاصی شده بودند از دست ما . ولی خب دیگر ، یواش یواش رفیق شدیم و ...بـــــَـــله دیگر !

روزانه از کل پادگان می آمدند سراغم از رسمی و سرباز و ما هم اسمشان را توی کاغذ می نوشتیم و به صورت امانی تحویلشان می دادیم .

( این را یواشکی در گوش شما می گویم . همه ی این هایی که نوشتم برای این است که شاید چهار نفر خواندند و خدای ناکرده چیزهایی یادگرفتند...یعنی یک جوری بشوند جزو ِ بچه های کتاب !

بـــــله...! )

آدم باید کتاب خوان باشد...کتاب باید هلو باشد !

یا حق !

۱۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۸۵
محمدصادق کریمی