صاد

خانه‌ی مجازی محمدصادق کریمی

طبقه بندی موضوعی

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نثر ادبی» ثبت شده است

سلام . حالمان بد نیست . روزگار می گذرانیم . وَهم می خوریم و خیال می نوشیم ، یا می بافیم ، یا می کاریم ، یا...بیا ! این هم از نثر ادبی نوشتنمان !

حوصله تان سر نرفته است ؟!

آدم هم اینقدر صبور ؟ اینقدر بی خیال ِ این همه تکرار مکررات و چک چک چکامه ها وُ...اراجیف ؟!

ولی خداییش شما هم قبول کنید . این همه تکرار ِ نیامدن ، می شود این همه تکرار ِ خُزعبلاتی که نمی دانم با چه ز ِ ایست ! زرشک !!

...

بگو دنبالتان بیایم کجا ؟ ها ؟

کجای ِ...این همه بود و نبود ، کجای ِ...این همه مقلب القلوب ؟...والابصار ؟!! کدام بَصَر عزیز من ؟

فرض کن پاییز . این هوا هم برگ نارنجی و زرد و سرخ . اصلا همه ی برگ ها سرخ . سرخ هم که می بودی و قایم می شدی پشت این همه برگ می دیدمتان . حداقلش باد آن ها را می لرزاند و شما را نه ! چرا ندیدم ؟

فرض کن زمستان . پشت این همه برف . ردای سفید هم که می پوشیدی و قایم می شدی پشت این همه سفیدی ، می دیدمتان . خورشید آن ها را آب می کرد و شما را نه !

فصل های تکرار ، فصل های بدون دیدار ، فصل های فاصله...

کدام ابصار ؟

سال تحویلمان خوش است روبروی گنبد آقا . می ایستیم و حال ِ حوّل حالنا را می بریم ، یک قُلُپ اشک هم رویش !

...

هی دعا بخوان و حرف بزن و التماس کن و برو و بیا و گریه و کن و الکی بخند و الکی بخندان و فیلم بازی کن و تنها بشین و داد بزن و غروب نگاه کن و جمعه بگذران و دلگیر بشو و...نمی دانم گناه کن خروار خروار و توبه کن کیلو کیلو و متن بنویس و شعر بگو و جشن بگیر و روضه بگیر و بمیر و بمیر و بمیر و اوووووووَّه !

بعد هم هیچ . عشقمان رفته مرخصی !

بیا ! هی نمی آیید و یکی مثل فلانی می گوید یکهو می بینی سیزده به در آقا آمد ! کی حوصله اش را دارد ؟!! آن وقت است که مردم بهتان می گویند تا حالا کجا بودید ؟ می خواستید زودتر...

...

خنده تان گرفته است ها ! قشنگ معلوم است . حالا چون نثر ادبی است می نویسم که شکوفه های بادام در آمده اند و این یعنی خنده جنابعالی ! این هم یک فصل جدید ِ عاشقانه ی دیگر .

با تو ، همه ی فصل های من ، عاشقانه اند...

حضرت ِ...آقا !

... ... ولش کنید .

غرض مزاحمت بود که حاصل شد .

                                   یا حق !

۱۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۸۶
محمدصادق کریمی

شب بود . عاشق ، اول ِ جاده نشسته بود – تنها - ، و بقچه ای کنارش .

شب بود...کویر بود...و آسمان پهناور بود و...ستاره هایش .

حکومت ماه در شب ِ کویر ، دیدنی بود...و دیدنش ، لبخند ِ بغض آلود بر لبان آوردنی .

آهی از عاشق...و نگاهی از ماه .

هر دو از هم دور...هر دو به هم نزدیک ، و گاهی ، ماه و عاشق ، یکی .

عاشق ، گردنش را کج کرد روی شانه اش...و گفت : سلام .

ماه به لبخندی غریب جواب داد .

عاشق گفت : در تو که می نگرم ، زیبایی ِ زیبایم را می بینم .

...و ماه : حتماً هم ، تفاوت از زمین تا آسمان است...نه ؟

- محشری ! معرکه ای ! بی نظیر...

- من ؟ یا...ماه ِ تو ؟

- نشانه ای از معشوق ، وااای که چه لذتی دارد نگاه کردنش .

  خبری از او نداری ؟

- بی قراری ؟

- بی قرار ؟

  از چه سوال می کنی !...قرار چه ، صبر کجا...

  جایش را نمی دانی ؟

- برو . بجوی . میابیَش .

  عاشق ، همیشه بوی معشوق را می شناسد .

  من رازدارم . اگر بگویم ، خلاف کرده ام .

عاشق ، خواست که اشک بریزد .

 

دل ِ آسمان گرفت ، و ابر ، بغض ِ آسمان شد ، و آرام آرام خودش را به گفتگوی ماه و عاشق رساند .

- من عاشق نیستم . اگر بودم ، میافتمش . نیستم ، حتی به اندازه ی قطره ای...

 

- هستی .

  هر قطره ی تو ، دریاست...

- دارم آب می شوم . خراب می شوم . جستجو چه قدر ؟ انتظار تا به کِی ؟

- الماس که الماس شد ، ابتدایش ذغال سنگ بود و ، در دل زمین ، از پی ِ هزار سختی ، بدین جا رسید .

  العاقل ُ فی العشاره !

- العاقلُ !...العاشقُ را با عقل چه کار ؟

  حرف ِ او علی الدّوام...معشوق...معشوق...

  می روم . باید بروم . دیر می شود...

- خسته ای . بمان . بخواب و...فردا راهی شو . راهت را ، فردا ، از خورشید بپرس .

- تاب نمی آورم...

... و در ماه ، عمیق نگریست . و گفت : بسم الله .

 

... و آه...و اشک...

و ابر ، آسمان را گرفت...

...

 

سال هاست می گذرد...سال هاست...

 

ماه ، شبی سراغ عاشق را گرفت .

 

شب بود . سکوت بود .

جاده ها...خیس .

ابر ، باران می ریخت...

             و عاشق ، اشک...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۸۶
محمدصادق کریمی

شب بود و طوفان می آمد . ابرها ضجه می زدند . و بارانی می آمد آمدنی !

همه ی حیوان های جنگل از ترس پشتشان را چسبانده بودند به دیوار لانه هاشان

و هراسناک چشم دوخته بودند به تاریکی.

رعد...رعد...طوفان...و درختان - پای بستگان زمین - سرهاشان را به هم می کوبیدند .

همه پناهی داشتند اما...درختان !

رودخانه غرید و پایش را از گلیمش درازتر کرد . و جنگل می رفت تا ویران شود.

درختان فریاد کشیدند که همه حیوانات فرار کنند . فریاد و فریاد.

و لشگر آب می آمد آمدنی!!

همه گریختند...خرگوش ها و گوزن ها و گرگ ها و جغد ها و سنجاب ها...

و درختان فریاد می زدند که به کوه پناه ببرید . همه گریختند و درختان ایستاند    .

شب بود و طوفان و جنگل و درختان ایستاده روبروی سیل...

و درختان آیه آیه خواندند : الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور...

 ایستادند و فریاد زدند... . سیل آمد . درختان مقاومت کردند . آب باید دیرتر می رسید

 تا حیوانات فرار کنند . درختان ایستادند . خواستند تا جریان کند شود . ...شد .

اما سیل ریخته بود که از ریشه بکند...

* * *

سحرگاه ، حیوانات بر تپه ای ایستاده بودند - خاموش - و جنگل را می دیدند .

که دیگر نبود... . درختان افتاده بودند قطعه قطه .

و سحرگاهِ جنگل در سکوت خویش ،سرود ایثار می خواند...

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۸۵
محمدصادق کریمی