صاد

خانه‌ی مجازی محمدصادق کریمی

طبقه بندی موضوعی

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «لرستان» ثبت شده است

بند و بساط را جمع می کنیم . موتور را هم همانجا می گذاریم و میرویم که اطراف را سِیر کنیم .

می افتیم توی یک جاده ی باریک و خاکی که از وسط گندم زارها رد می شود . یک دشت وسیع با چشم اندازی ملیح . انگاری ما وسط دشت بودیم . بعد از ظهری دل انگیز!

ابتدای جاده ی گندم زار که به تک درختی تنها می رسید و رد می شد ، شقایقی تنها ایستاده بود و به ما نگاه می کرد . تنها ایستاده بود ، انگار که نگهبان جاده باشد ، یا بخواهد راه را نشان دهد .

خواستم بچینمش ، نتوانستم . ترسیدم . یک ترس مبهم غریب . عاشق بود ، و آزار عاشق ، انگار کن مثل برکه ای باشد آرام که سطح آب صاف است و بی حرکت ؛ و تو خیلی آهسته با انگشت سبابه ات بزنی روی آب و آرامش همه ی برکه را به هم بزنی !

سرخی دسته ای از شقایق ها لای گندم زار سبز ، زیبا بود .

صدای رودخانه از آن طرف تر ها می آمد ، و قطار باربری از آن سوی دشت می گذشت .

بلبلی سر راه از گندم زار پرید... . دورها ، جاده ای به تپه ای می رفت .

رفتیم سمت رودخانه . همین که رسیدیم ، مرتضی قلاب کوچکش را می آورد بیرون و می گوید ماهی ، بزن دنده هوایی !

می دهدش به من و می گوید تو بگیر ، بعد هم یک تکه ی کوچک خمیر نان می زند به سر قلاب .

می اندازم توی آب . رودخانه غُرّان می رود . چند لحظه بعد قلاب تکان می خورد . یکهو عباس و مرتضی داد می زنند بکش بالاااا ! می کشم . هه ! ماهی را ببین ، یک ماهی کوچک ، به اندازه ی کف دست .

مرتضی می گوید آخی ، ولش کن ، بندازش تو آب ، به درد نمی خوره .

ماهی را می گیرم توی دستم ، به قول خودمان پــِـل پــِـل می کند . خون از دهانش جاری است . هول شده ایم . هرچه می کنم قلاب از دهانش در نمی آید . بالاخره با کمک هم قلاب را در می آوریم و می اندازیمش توی آب . نگاه که می کنم ، می بینم برای یک ماهی فسقلی همه مان به هیجان آمده ایم و از این حس خنده ام می گیرد . اولین تجربه ی ماهیگیری . خداییش حال داد .

...

فردای آن روز ، من و مرتضی می رویم روستای دربند و موتور را همانجا می گذاریم خانه ی یکی از دوستانش و غذایی برمی داریم و پیاده ، راهی کوه می شویم .

توی راه دور و برمان سبزه زار بود و کوه . هیچ صدایی نمی آمد جز صدای پرندگان و سکوت کوهستان .

بعد از حدود چهل و پنج دقیقه پیاده روی می رسیم به جایی . انگار که هیچ انسانی به آن جا پا نگذاشته است . از چشمه آب می خوریم و می خوریم و سیر نمی شویم بس که خشمزه است و خنک . زیر درختی چای می خوریم . نهار هم . بعد می رویم به اطراف ، و به جایی می رسیم که گلزار است . یک رؤیای واقعی . یک نقاشی رئال از my god ! آدم ، مست می شود...

گلهای مختلف رنگ رنگ . اسمشان را نمی دانیم ، به جز شقایق ها...

همینطور عکس است که می گیریم .

...

برمی گردیم .

و من ، خداحافظی می کنم از این همه ای که نمی دانم اسمش را چه بگذارم .

دشت هایی چه فراخ...کوه هایی چه بلند !

...

حالا که می نشینم و به عکس ها نگاه می کنم ، حسرت می خورم به مردمان روستا . به آن روزها...

خیلی جاها ماند که نرفتم . روستای قِلاروسَم ، آبشار آب سفید ، دریاچه ی گــَهَر .

انگار یک آهن گذاشته اند در دل من و یک آهن ربا آنجا .

گوش کن

جاده صدا می زند از دور قدم های تو را...

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ اسفند ۸۶
محمدصادق کریمی

هوای ابری ، و سرد . چشمه ای از کوه آمده بود پایین و می رفت که می رفت .

صخره های متصل به کوه ، از سه طرف ما را احاطه کرده بودند . توی دل یکی از صخره ها ، غار کوچکی پیدا بود . رفتیم که اُتراق کنیم . از سنگ های سیاه شده و خاکستر و بقایای آتش معلوم شد که قبلاً آمده اند اینجا . وسائل را گذاشتیم و هر کدام رو به هر طرف رفتیم دنبال هیزم .

گله ای آمد رسید به ما و انگار مقصدش از این ها بالاتر بود .

چند تایی از گوسفند ها آمدند بالای صخره . طرف هر کدامشان می رفتم ، می رفتند .

یک بزغاله ی مشکی چشمم را گرفت . با آن صدای نازک بع بعش دل آدم را می برد !

آرام رفتم نزدیک . دست دراز کردم و نرفت . علف می خورد و از دماغش بع بع می بارید . کلی آمده بودم سر ذوق که نوازشش می کردم . هی...توی شهر که از این خبرها نیست . زندگی با این حیوانات هم صفایی دارد . حالا فوری موضع نگیر که بهداشت فلان و پزشک ها می گویند چه و ما انسان ها چطور و این حرف ها . ولش کن . در ِ گوشی می گویم ، راستش را بخواهی ، روح بعضی مواقع با این چیزها هم به معراج می رود . من وقتی یک جوجه ی کوچک وسط حیاط بایستد و جیغ بکشد ، کلی روحم پرواز می کند . کلی روحم لطیف می شود . حالا جامعه ی پزشکی هر چه می خواهد بگوید ، هر چه می خواهد . هر چه می خواهد بگوید ، تلخ یا شیرین !

هیزم فراهم آمد و آتش برپا شد . آن دور و بر هم چند تایی ماشین آمد و ملت ریختند پایین . تنها نبودیم خلاصه . قابلمه را گذاشتیم و زدیم بیرون .

روبرویمان تپه ای بود سرسبز و بلند . رفتیم تپه گردی . باران هم آمد همراهمان . نم نم نم...

بالای تپه رسیدیم و برگشتم پشت سرم . دیدم خدایا ، چه قّدر زی با ! چه منظره ای...به !

روی یکی از صخره های روبرو آن بالا ، چیزی دیدم عجیب تر . یک روستای کوچک . آن بالا ! کمی هم مه گرفته بود . عقلم قد نداد که چطور آن جا زندگی می کنند . توی کوه بود دیگر . کنارش هم دره ای .

کسی از آن جا نمی افتاد ؟ آیا زمین لرزه ای تخته سنگی را برای آن ها پرتاب نمی کرد ؟ آیا کسی به فکرشان بود ؟

خوش به حال مردمان روستا.../مردمان سبزه ها و آب ها.../...خانه هایشان پر از ترانه باد !

جاده ای خاکی و باریک می رفت به دل کوه . فلسفه ی جاده را با چشم هایم می کاوم .

جاده کجا می رود ؟...رو به خداوند ِ کوه !

جاده خودش می رفت به « او » . جاده خودش راه است . قبلاً رفته !

دامنه ی کوه را گرفت ، بالا رفت از هر پیچ و خم . دست در کمر کوه انداخت . رفت تا قله . قله به معراج رفته بود ...جاده آن جا تمام می شد .

بعد ، از دیگری خبری نبود . جاده سوار ابرها شده بود . ابرها گریه می کردند . بعد از ابرها را دیگر کسی ندید...

سنگ ها آن پایین ، تسبیح می گفتند .

روستایی آن بالا به برف ها سلام می کرد...

ادامه دارد...

۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۸۶
محمدصادق کریمی

خواسته یا ناخواسته ، توی اتوبوس نشسته ، راهی  شده بودیم به ازنا – از شهرستان های استان لرستان - . به همراه دوتا رفیق لرستانیمان – عباس و مرتضی - ؛ دو تا رفیق ساده و باحال دوران سربازی .

اردیبهشت بود انگار . با هزارها بار تعارفاتی که کردند ، سفر را اجبار کردند . که تشریف بیاورید و...یک هفته ای بمانید و...قس علی هذا .

رفتیم...

هر چه به ازنا نزدیک می شدی ، جاده می دیدی ، مه گرفته . دشت می دیدی سر سبز . کوه می دیدی بلند ، استوار...زاگرس غریب !

رسیدیم . جلوی ایستگاه راه آهن . من که تا پیاده شدم رفتم داخل ایستگاه . ایستگاه کوچک ساده و ساکت . با دیوارها و فضای قدیمی ، و یک قطار قدیمی . زیبا بود . درعین سادگی همه چیز زیبا بود...

رفتیم خانه ی مرتضی .

خیلی خودمانی ، خیلی ساده ، و خیلی زیاد تحویلمان گرفتند همه شان ، و برای پذیرایی ، به قول معروف هر چه داشتند رو کردند .

صبح شد . پریدیم عقب موتور مرتضی . عباس هم آمده بود . رفتیم که برویم تفریح . توی دشت ، توی دامنه های اُشترانکوه .

روحم داشت پرواز می کرد . هوا ابری و لطیف . هوایی پاک . همه جا سبز . مردمانی ساده . بوی خوش روستا . دشتی وسیع  که تا آن سویش را می دیدی و همه اش مال تو بود . نفس عمیق می کشیدی ، و حتی بوی ماهی های توی رودخانه ها هم می رسید به مشامت .

از سبزه زارها و رودخانه ها و روستاهای نزدیک به هم گذشتیم و رسیدیم نزدیک کوه .

شقایقی سر رودی باریک ، به ما سلام کرد !

باران ، نم نم حرفی زد – در ِگوشی با دشت - ، و ما...غریبه بودیم ، با این همه سبز...این همه سرخ...

روح اما ، از صخره ها بالا رفت... . رفت روی دامنه های اشترانکوه ، روی قله های ابر گرفته ی اشترانکوه ، و آن جا ، پخش شد روی زاگرس سفید .

این همه رود و این همه سبزی دشت ، چشم هایم را نوازش می داد .

لبخند ما و شقایق اما ، زیباتر از هرچیز...

ادامه دارد...

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۸۶
محمدصادق کریمی