صاد

خانه‌ی مجازی محمدصادق کریمی

طبقه بندی موضوعی

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سربازی» ثبت شده است

گاهی وقت ها دست و دل آدم به هیچ کاری نمی رود .

حکایتی که من می نویسم ، با چیزی که تو می خوانی تومنی صنّار فرق دارد . یعنی اینطور برایت بگویم که من که می نویسم ، کلمات ، خب ؟ ، کلمات یک جوری هستند . جور بد ! جورواجور بدترکیب که احساس را – آن طوری که هست – نمی رسانند .

حالا...این که باید بنویسیشان خوب نیست . تنبل هستند این کلمات . خودشان نمی آیند !

دارم چرت و پرت می گویم . چرا یک راست نمی روی سر اصل مطلب و بگویی که خیمه ی حسینی علم شده بود و...

خیمه ی حسینی علم شده بود و تقریبا همه ی قرارگاه خاتم الانبیاء لشگر هشت زرهی نجف اشرف اصفهان را مال خودش کرده بود . خدا خیر امام حسین بدهد که ما را از شامگاه راحت کرد . چی چی بود ! شب را تا صبح پست بده ، صبح تا ظهر را هم سر کار باش و حالا بعد از نهار تا می آید چرتت برود روی هم  دژبان ها ساعت چهار بعد از ظهر بریزند توی آسایشگاه و با آن لهجه ی ترکیشان داد بزنند « آقا یا الله...پاشو شامگاه ! » و تو هم به ده زبان زنده ی دنیا فحش دهی به زمین و زمان شامگاه و اله و بله . حالا ولی حیات ستاد فرماندهی را به این بزرگی داربست زده بودند و برزنت رویش انداخته بودند و سیستم گرمایشی و فلان و اووووووووه ! توپِّ توپ ! که چی ؟ که " محرم آمده از شهر غم علم در دست..."  کِــیف سربازها کوک شده بود که این محرمیه حیات ستادفرماندهی جا ندارد و شامگاه پــِـخ ! سنت حسنه ای بود از حاج احمد کاظمی که محرم هر سال خیمه ی حسینی به پا کند و ده روز صبح محرم مراسمی باشکوه بگیرند با سخنرانی و مداحی ، و بچه ها ی رسمی و سرباز لباس مشکی بپوشند و نوکری عزاداران آقا ابی عبدالله کنند . امسال البته یک فرقی داشت . عکس حاج احمد شده بود زینت مجلس . تریپ اخلاص . اخلاصی که کار خودش را کرد و یک ماهی قبل از علم شدن خیمه ی حسینی حاج احمد با رفقایش پرید و رفت...

نثار مردانگی اش صلوات !

صفایی داشت خیمه ی حسینی . صبح ها ساعت 6:00 از تخت بالایی می پریدم پایین ، طوری که سیدحمزه هم بیدار شود . بعد لباس مشکی ها جای لباس های سربازی را می گرفت و تقریباً همه رو به سوی زیرزمین  و هُل می خوردند توی آشپزخانه ستاد و هر کسی می رفت دنبال کاری که از قبل برایش مشخص شده بود .

صفای آشپزخانه هم رنگ بودن رسمی ها با سربازها بود که کنار هم کار می کردند .

ما شده بودیم مسئول چایی . کلاً سابقه ی فرهنگی ما برمی گردد به آب جوش و چایی . توی آموزشی هم شده بودیم مسئول آب جوش و به همین بهانه معاف از پست آسایشگاه ! مسئول آب جوش گروهان شده بودیم و اسم شریف " حاجی " ماند رویمان . از همانجا تا آخر سربازی هم کسی ما را به اسم صدا نزد .

می گفتم . خلاصه صبح که می شد مردم میریختند توی خیمه و کیپ تا کیپ پر می شد . اول کار سبد صبحانه را برمی داشتم و با یکی از بچه می رفتیم از همان جلو پخش می کردیم . بعدش هم سینی چایی می دادند دستمان و ما شده بودیم چایی رسان خیمه . صفای آن هم به جای خودش . مراسم هر روز تقریباً ساعت 9:30 تمام بود . بعد لباس ها عوض ، و سرکار . شب که می شد نان می آمد و ما خالیشان می کردیم روی بالابر و بالابر پایین می رفت تا می رسید به زیر زمین و آشپزخانه و بعد هم جاسازی نان ها . بعد می نشستیم تا دیر وقت نان ها را می کردیم توی پلاستیک و...

فیلمی داشتیم سر بسته بندی نان . ده – دوازده نفری می نشستیم دور هم و از هر دری می گفتیم و آخرش ختم به چرت و پرت گویی می شد و چایی رفع خستگی و گاهی عکس یادگاری ای و لالا . البته به غیر از آن هایی که پست داشتند . خیلی باحال بود...

هفتم محرم . شب بود و نشسته بودیم توی نمازخانه . من و سید حمزه و علی و محمد . چراغ های نمازخانه خاموش بود و تلویزیون هم جلویمان روشن و میرداماد داشت می خواند . همان شب چه قدر اذیت سیدحمزه کردیم .

تخت های آسایشگاه دوطیقه بود و من هم روی طبقه ی دوم یکی از تخت ها می خوابیدم و تخت پایینی هم سیدحمزه بود . هر وقت می خواست صدایم کند می گفت همسایه ی بالایی !

یادم نمی رود یک بار تخت من داشت می شکست و ما هم عین خیالمان نبود و بدبخت چه قدر ترسیده بود .

هر روز التماس و الدخیل که حاجی پاشو تختت رو عوض کن . همیشه می گفت خدمت مث یه فیلمیه که داره از جلو چشام رد می شه . شب های والیبال هم دمای جوشش می رفت روی صدو بیست درجه و هرچه داد داشت می زد . صبح ها که بلند می شد با روی باز می گفت سلاااام حاااجی ! صبح عالی متعالی !

هفتم محرم رفت و صبح رسید و روز هشتم و روز علی اکبر (ع) . ساعت 6:00 . از تخت می پرم پایین . سید حمزه آماده شده و لم داده روی تخت و پنجه هایش را زیر سرش قفل کرده توی هم . سلامی و جوابی . یک چیزیش هست انگار . یک لنگه جوراب از روی میله ی تخت برمی دارم . چشمش می افتد به جوراب هایی که دیشب شستم و انداختم روی میله که خشک شود . با همان حالت می گوید : حاجی رفتی شیراز یه جین جوراب ورداشتی آوُردی ؟ توی آن خواب آلودگی از حرفش خنده ام می گیرد و می گویم دُرُ صِّحبت کن !

می روم بیرون . بعدا می بینمش که کت و شلوار پوشیده . هیچ روزی کت و شلوار نمی پوشید . مراسم دارد شروع می شود . صبحانه را توزیع می کنیم. بعدش هم چایی . من می مانم توی مجلس و تا آخر مجلس می مانم تا سینه زنی تمام شود . ساعت هول و هوش 9:30 است . مردم تقریبا رفته اند . یک جایی بچه ها دور هم جمع شده اند . یکیشان می آید طرفم . سید کمال علی صفت . بچه ی تبریز . به من که می رسد با آن لهجه ی ترکی بامزه اش می گوید فهمیدی ؟ می پرسم چی رو ؟ می گوید همین دوستت . می گویم نه. خب ؟

این پا و آن پا می کند و می بینم که یکهو قطره اشکی از چشمش می افتد و می گوید مُردش !

- چی ؟! کی مُرد . درست حرف بزن ببینم !

- دوستت . سید حمزه...

خشکم می زند . اصلاً نمی فهمم چی شده . چند قدم می روم و می نشینم . نمی توانم گریه کنم . انگار باورم نشده . بلند می شوم و می روم پیش علی . سر میز نشسته و چشمانش قرمز است .

- علی ! چی میگن ؟!

سرش را تکان می دهد و چیزی نمی گوید . محمد هم می آید . هیچ کدام حرف نمی زنیم . بلند می شوم می روم توی آسایشگاه . از بازرسی لشگر می آیند و دنبال رفیق سید حمزه می گردند . من  را پیدا می کنند و می خواهند که کمدش را نشان بدهم . قفلش را می شکنند . لباس ها و ساک سیدحمزه و دفتر خاطرات . دست که به لباس هایش می زنم یک جوری می شوم . روی تختش که می نشینم یک جوری می شوم . و پوتینش را که زیر تخت می بینم . می روم توی حیاط . رفیق جون جونیش نشسته و زار می زند .

بالابر را نگاه می کنم . قتلگاه سیدحمزه . داشته از زیر زمین با بالابر می آمده بالا که سرش بین بالابر و دیوار گیر می کند و ...

خون فوران شده را می بینم همراه با ریزریزهای مغزش .

می شنوم : لحظه ی آخر دست و پا می زند ...پتو می اندازند رویش...تمام می کند...

یک جوری انگار حس می کنم معنی دست و پازدن را و سر را و خون را و...

...

بعد از ظهر هفتم محرم پرچم را می پیچانیم دور تابوتش و می گذاریم توی آمبولانس . آمبولانس راه می افتد و ما یک اتوبوس شده ایم که پشت سرش راه می افتیم به طرف نور آباد ممسنی . شب را می رسیم یکی از پادگان های نیروی زمین حوالی نورآباد . آمبولانس می رود به طرف سردخانه .

روز عاشورای 1427 . تابوت را می آورند داخل پادگان . کفن را می گیریم و جنازه را بیرون می آوریم . داخل تابوت را درست می کنیم . زیارت عاشورایی می خوانیم . به بدن سید حمزه دست می زنم . با سید حمزه حرف می زنم..

روز دلگیریست . هوا هم ابری . روز عاشورای 1427 . راه می افتیم به طرف روستای بَردَنگان .

دسته ی سینه زنی وسط روستا پیداست . پیاده می شویم . از کنار سنگ ها که می گذرم نگاهشان می کنم ببینم برای حسین (ع) چه می خوانند ؟ همه چیز غریب است . خیلی غریب...

جنازه را تشییع می کنیم . نزدیک ظهر است . سید را می گذارند توی قبر . شلوغ است . به زور خودم را می رسانم بالای قبر . حاج آقا بهارلویی می رود داخل قبر . دارد تلقین می دهد .

- اِفهَم سید حمزه ؟ الله ربی . و لاتَخَف...و لاتَحزَن...

کلمات عجیبی ست . تن آدم می لرزد .

و خاک می ریزند...

خاک...

همه می روند . حتی مادرش...من می مانم و علی و محمد . بالای سر قبرش می نشینیم .

ظهر عاشورای 1427 است . هوا ابری ست . باد می آید . لبخند می زنم به قبرش .

سید حمزه حسینی . بچه روستای بردنگان . کشته ی صبح هشتم محرم . روز علی اکبر (ع) . حین خدمت سربازی . حین نوکری آقا ابی عبدالله . دفن شده در ظهر عاشورای 1427 .

روی قبرش نوشته اند " خادم الحسین (ع) " .

محمد گریه اش گرفته اما گریه نمی کند . من و علی هم زل زدیم به قبر . ما هم می خواهیم از رفیقمان خداحافظی کنیم و برویم . رفیقمان را بگذاریم و برویم...

...

هییی سید حمزه . هع ! صبح عالی متعالی !

اِفهم سید حمزه ؟

اللهُ ربی .

ولا تَخَف...و لا تَحزن...

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۸۵
محمدصادق کریمی

( برای دوستانی که بنده و وبلاگم را می شناسند : )
حرف هایی بود که نه در بچه های کتاب می شد زد - چون رسالتش را از دست می داد و وبلاگ شخصی ای هم نبود - و نه در پاییزوحشی - چون فضایش اجازه نمی داد . - ولی هردوی آن ها پابرجاهستند .
از این به بعد هم وقایع الاتفاقیه ی بچه های کتاب در اینجا نوشته خواهد شد . - این هم قابل توجه دوستانی که پیگیرش بودند . - قسمت اولش در پست قبلی آمده .
.........
بحث انتخابات است و حیفم آمد که شعر طنز استاد بیابانکی را نخوانید .
وقایع الاتفاقیه ( قسمت دوم )

اصلش ما همه جا بچه ی کتاب بودیم ! و بیشتر روز اولی که وارد پادگان عاشورای نجف آباد اصفهان شدیم ! ساکی با خود آورده بودم که همه شک برشان داشته بود که توی این چیست؟

آخرش هم دژبان ها دلشان طاقت نیاورد و گفتند تو یکی همه ی وسائلت را بریز بیرون ! یعنی که بدرقم مشکوکی. ما هم شروع کردیم و دیدند که اهع ! یک تُن کتاب آورده این بشر !

نمی گذاشتند که . با بدبختی بردمشان داخل . کلی هم لیچار بارمان کردند .

اصلا ما توی سربازی از همان اولش تا آخر کار کتابخانه بودیم . – این را گفتم که گفته باشم ! – یعنی کار فرهنگیمان شده بود همین .

همیشه کُمُد ِفِکسّنیم پُر کتاب بود . به قول رفیق لُرستانیمان « پُر ِش کتابه ! »

یک چیزی توی مایه های ابوعلی سینا و ابونصرفارابی و این حرفا ! – به جان خودم ! –

یادم می آید موقع نمایشگاه بین المللی کتاب تهران بود و من هم از خیلی وقت پیشش توی نخ رفتن به آنجا بودم . ولی موقع اش که شد ضدحال زدند و مرخصی ندادند .

ما هم نامردی نکردیم و و فقط با بیست هزار تومان ! پول پنج شنبه ای از پادگان زدیم و جمعه صبح رسیدیم تهران . حالا حسابش را بکن ده هزار تومان هم که خرج رفت و برگشت بشود ، ده هزار تومان بیشتر نداشتیم برای خرید کتاب ! ( معمولا این جور مواقع می گویند طرف یک تخته اش کم است و به قول دوستان خوب : گاگول ! تشریف دارد . بـــــَــله . )

ولی من بیشتر رفته بودم که وضعیت را ببینم اولا ، دوما تا می توانم کاتالوگ و بورشور جمع کنم .

آن هایی که فردا به دردم بخورند . – که حالا حسابی به دردم خوردند . –

صبحی رسیدم نمایشگاه . ( قابل توجه دوستان که بنده با لباس سربازی در آن مکان فرهنگی حضور پیدا کردم . )

رفتم داخل و دیدم بـــعله ! دخترانی بودند و پسرانی و می آیی ساعتی را با من بگذرانی ؟!

ما را می گویی ؟ تنها...بمیرم الهی . دلم برای خودم کباب شد !!!

روی هر نیمکتی دو به دو از جنس مخالف با هم  در آسمان ها بودند و انگاری داشتند رمانِ « به او بگویید دوستش دارم » را برای هم نقد و بررسی  می کردند .

( البته عمراً...قضیه از رمان و این چیزها رد بود ! )

خب البته ما هم لباسمان آنجا به دردهایی خورد .

یک دخترخانمی آمد از من پرسید که فلان سالن کجاست ؟ فکر کرد من جزو پرسنل آنجام . یکی دیگر هم تا مرا دید آمد سراغم و گفت : آقا اعزام این ماه مال چه اُرگانیه ؟ قضیه سهمیه ی بسیج را هم بفرمایید !

 

( در یادداشت های بعدی ماوقع سفر را به تفصیل خواهم نوشت . یادتان باشد . )

خداییش توی همه ی غرفه ها (( سوره مهر )) باحال ترینش بود . خیلی شیک و باکلاس .

قفسه هایش چهار ردیف داشتند و هر ردیفش سه چهار کتاب و از هرکتاب یک جلد . جلوی هرکتابی هم به تعداد زیادی بارکد ِ آن موجود بود . – بارکُد ها روی کاغذهای کوچکی چاپ شده بودند . –

طرف کتاب را می دید و اگر می خواست یک کاغذ بارکد برمی داشت . بعد هم همه ی کاغذهایی را که جمع کرده بود می داد به صندوق . آنجا بارکدها وارد کامپیوتر می شدند . بعد فاکتور در سه نسخه پرینت گرفته می شد ، یک نسخه را می دادند به انبار و انبار هم کتاب ها را می گذاشت توی یک نایلون قشنگ ، بعد تحویل مشتری و برو به سلامت !

بگذریم .

خلاصه به طُرُق مختلف واردات کتاب را به پادگان شروع کرده بودیم . دژبان ها هم عاصی شده بودند از دست ما . ولی خب دیگر ، یواش یواش رفیق شدیم و ...بـــــَـــله دیگر !

روزانه از کل پادگان می آمدند سراغم از رسمی و سرباز و ما هم اسمشان را توی کاغذ می نوشتیم و به صورت امانی تحویلشان می دادیم .

( این را یواشکی در گوش شما می گویم . همه ی این هایی که نوشتم برای این است که شاید چهار نفر خواندند و خدای ناکرده چیزهایی یادگرفتند...یعنی یک جوری بشوند جزو ِ بچه های کتاب !

بـــــله...! )

آدم باید کتاب خوان باشد...کتاب باید هلو باشد !

یا حق !

۱۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۸۵
محمدصادق کریمی