صاد

خانه‌ی مجازی محمدصادق کریمی

طبقه بندی موضوعی

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «روایت فتح» ثبت شده است

به چاپ رسید:

روایت راه

نوشته‌ی محمدصادق کریمی

انتشارات روایت فتح

 

از مجموعه کتاب‌های روایت نزدیک. توضیحات بیش‌تر را قبلاً در این‌جا داده‌ام.

 

از مقدمه:

«از خاطرات جنگ که اسم می بری، صحنه های زیادی از عملیات های مختلف از جلوی چشم های «اصحاب کریمی» می گذرد، اما بیت المقدس برایش خاطره انگیزترین است؛ روزهای اولین حضورش در جنگ، وقتی که هنوز دانش آموز بود. وقتی که تنها در چند ماه، چندین سال بزرگ تر شد.

نقاشیِ حرف های او، می شود یک جاده ی بی انتها، با مسافران جاودانه ای که در مسیر، پرنده ها دیدند، پروازهای باشکوه را حسرت کشیدند، زمین خوردند و ایستادند و سختی اش را به جان خریدند تا پریدن را یاد گرفتند.

گفته اند: «راه با رفیق خوش است.» حالا او، هم قصه ی «راه»ی که به خرمشهر می رسید را می گوید، هم قصه ی «رفقا»یش را که به آن ها نرسید...»

 

از متن:

«فردایش پنج شش نفری مرخصی ساعتی گرفتیم و رفتیم اهواز. گرسنه بودیم و پولی نداشتیم که چیزی بخریم. تقریباً همه ی رزمنده ها همین طور بودند. از جلوی یک مغازه ی شیرینی فروشی داشتیم رد می شدیم که ایستادیم به تماشا کردن! عین آدم های ندید بدید! یکی از بچه ها گفت: من پنج تومان دارم. تنها رفت داخل ببیند چه می تواند بخرد. خانم جوانی هم آمد و رفت داخل. چادر عربی به سر داشت. رفیق ما به فروشنده گفت: به اندازه ی پنج تومان از فلان شیرینی بده. مغازه دار هم نگاهی به ما کرد و به رفیق مان گفت: این یه ذره رو همه تون می خواید بخورید؟!

آن خانم برگشت و نگاهی به ما انداخت، نگاهی هم به رفیق ما. همه مان با همان لباس بسیجی آمده بودیم. به فروشنده گفت: آقا از فلان شیرینی دو کیلو برای ایشون بذار؛ من حساب می کنم. رفیق مان هم شروع کرد به تعارف کردن: «نه، زحمت نکشید...» و این حرف ها. بالاخره شیرینی را به ش داد. گرفت و سریع آمد بیرون. هول شده بود. تا آمد بیرون، جعبه را داد به احمد غلام رضا و گفت: احمد جون، بیا. این رو اون خانومه برای شما خرید! آن خانم هم آمد بیرون. رفتم طرفش و تشکر کردم. بچه ها هم. گفت: خواهش می کنم؛ اگه پولی چیزی لازم دارید به تون بدم؟ ما هم قمپز در کردیم: نههههه، ممنون، داریم... . وقتی رفت، شروع کردیم به دست انداختن احمد: بادا بادا مبارک بادا. تموم شد دیگه...تو رو دید و...پسندید و...شیرینی هم که برات خرید و...دیریم دیریم و...»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۴
محمدصادق کریمی
381

کتاب جان‌باز؛ حسن‌علی نوروزیان
نوشته‌ی محمدصادق کریمی
انتشارات روایت فتح
خرید اینترنتی
 
از مقدمه:
«روایت حسن‌علی نوروزیان، روایت مرد ساده و سخت‌کوشی است که از خانواده‌اش کنده شد و رفت در دل جنگ.

دست و پایش را همان‌جا گذاشت و با بدنی پر از ترکش بازگشت به خانه.

هنوز هم کار می‌کند. با نیمه‌ی دیگر بدنش و با همان امید و پشتکار. نوه‌هایش دورش حلقه می‌زنند تا پدربزرگ‌شان قصه‌های روزهای سخت جنگ را بگوید. با لبخندی بر لب و غمی در دل...»

 
از متن:
«بعد از چند ماه که دیدند نمردم، دو تا مجروح آوردند توی اتاقم بستری کردند. شب عید غدیر بود. خیلی گریه کردم. در همان حالت یک آمپول والیوم 10 تزریق کردند و خوابم برد. نیمه شب بود که خواب دیدم یک دکتر سید آمد توی اتاق، یک ملحفه انداخته بود روی دستش، دست دیگرش هم روی سینه‌اش. گفت «سلام حاج‌آقا.» گفتم «علیکم‌السلام سید جان، خوش آمدی.» گفت «اومدم این ملحفه را ببندم به پایت.» گفتم «سید جان، من ملحفه دارم، بده به همتختی‌هایم.» گفت «برای شما آوردم.» سه بار همین را گفت، من هم هر سه بار همین جواب را دادم. بار چهارم گفت «حاج‌آقا، مال خود شماست.» گفتم «سید جان، اگه مال منه، ببندش.» وقتی بست، گفت «پایت را ببر بالا.» دیدم پایم راحت تکان میخورد و بالا و پایین میرود. بیدار شدم. دیدم سید نیست، همتختی‌ها هم خوابند. داد زدم. دو نفر همتختیم از خواب پریدند. به خودم آمدم. گفتم «چیزی نیست، درد دارم.» صبح منیر آمد بیمارستان. دید نشسته‌ام روی تخت. تعجب کرد. چون من اصلاً نمی‌توانستم تکان بخورم.
گفت «دیشب برادرت آمده بود خانه‌مان. به من گفت حاج خانم، دیگه ما بدبخت شدیم. میخواهیم اثاث‌هایمان را بار کنیم و بیاییم اینجا، چون شما تنها میشی. گفتم چی شده؟ دکترها بهش گفته بودند دیگه امیدی نیست. خیلی ناراحت شدم. مادرم هم خانه بود. با این حرف دیگر مطمئن شدم رفتنی هستی. نزدیک ساعت 6 و 7 شب بود که رفتم مسجد صاحب‌الزمان محل. سه رکعت نماز خواندم و توی رکعت چهارم خوابم برد. بس که توی فکر بودم و ناراحت. خواب دیدم روی تخت خوابیده‌ای. گفتی دستم را بگیر. دستت را گرفتم. بلند شدی نشستی. گفتم وای، تو که اصلاً نمی‌تونستی بلند بشی، چه جوری نشستی؟ گفتی من دیگه خوب شدم. سرم را از روی مهر برداشتم و دیدم سر نماز خوابم برده.»
 

این کتاب در فضای مجازی:

» goodreads

» خبرگزاری رسا: «حسن‌علی نوروزیان» نخستین اثر از مجموعه «جانبازان»

» روایت فتح: کتاب اول مجموعه ی جدید جانبازان در غرفه روایت فتح رونمایی می‌شود

» مصاحبه با خبرگزاری دفاع مقدس: «آشنایی با جانبازان در مجموعه کتاب‌های "جان‌باز"»

» خبرگزاری دفاع مقدس: مجموعه‌ی جدید انتشارات روایت فتح با عنوان «جان‌بازان» به نمایشگاه کتاب تهران می‌رسد

» مصاحبه با خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا): «انتشار خاطرات «حسن نوروزیان» در مجموعه کتاب‌های جانبازان»

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۳
محمدصادق کریمی