صاد

خانه‌ی مجازی محمدصادق کریمی

طبقه بندی موضوعی

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «باران» ثبت شده است

مسجد حکیم اصفهان . نماز مغرب را پشت سر آیت ا... مظاهری می خوانم و می خواهم بیایم توی حیاط که می بینم باران...می آید .

چه قدر تماشایی بود باریدنش در حیاط ِ وسیع مسجد . بسیار زیبا . محو باران می شوم .

بچه ای توی حیاط مسجد خوشحال می دود و دستانش را زیر باران می گیرد . زوج جوانی با خنده دارند توی حیاط راه می روند . من زیر ِ طاقی ایستاده ام . پیرمردی می آید کنار من و چند نفری که همانجا هستند . می گوید : « تبارک الله احسن الخالقین . الهی شکر . شکر کنید . شکر... »

پیرمرد دیگری می گوید : « باید خودمان را خوب کنیم » . یکی می گوید :« هر چه خودش صلاح بداند».

جوانی زیر باران تند می دود تا کمتر خیس شود . پیرمرد با خنده می گوید : « از نعمت خدا فرار می کنه ! » .

رعد و برق که می زند کِیف می کنیم . همه . اشک توی چشم کسی حلقه می زند . می دوم و چرخم را از زیر باران می برم زیر طاقی و قفلش می کنم ، و می روم توی خیابان . نمی  شود دیگر با دوچرخه رفت .

از زیر سقفِ بیرونی مغازه ها و این ور و آن ور می روم تا کمتر خیس شوم . یکهو ماشینی با سرعت از کنارم رد می شود و قشنگ تمامی سر تا پایم خیس ِ آب می شود . خنده ام می گیرد . راهم را می روم . رعد و برقی می زند و خدا یک عکس حسابی ازمان می گیرد !

یکی سر ِ شوق آمده و می گوید : « به به ! »- و دیگر هیچ ! –

تا خود ِ خانه پیاده می روم . لبخند روی لب همه هست . همه شکر می کنند و خوشحالند .

شهر جان تازه ای می گیرد . احساس می کنی خدا با همه آشتی است و دارد نگاه می کند و می خندد . خیس ِ خیس می شوم .

« یک شب ِ بارونی بسه ، برای از نو تر شدن »

...

بوی مهربانی توی همه ی شهر می پیچد .

باران می آید و همه چیز خوب است...

20/1/87

 

پ . ن : دوش آسمان گریست ، تو آیا گریستی ؟

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۸۷
محمدصادق کریمی