صاد

خانه‌ی مجازی محمدصادق کریمی

طبقه بندی موضوعی
سه شنبه, ۲۱ آذر ۱۳۸۵، ۱۱:۲۴ ب.ظ

وقایع الاتفاقیه ! ( قسمت دوم )

( برای دوستانی که بنده و وبلاگم را می شناسند : )
حرف هایی بود که نه در بچه های کتاب می شد زد - چون رسالتش را از دست می داد و وبلاگ شخصی ای هم نبود - و نه در پاییزوحشی - چون فضایش اجازه نمی داد . - ولی هردوی آن ها پابرجاهستند .
از این به بعد هم وقایع الاتفاقیه ی بچه های کتاب در اینجا نوشته خواهد شد . - این هم قابل توجه دوستانی که پیگیرش بودند . - قسمت اولش در پست قبلی آمده .
.........
بحث انتخابات است و حیفم آمد که شعر طنز استاد بیابانکی را نخوانید .
وقایع الاتفاقیه ( قسمت دوم )

اصلش ما همه جا بچه ی کتاب بودیم ! و بیشتر روز اولی که وارد پادگان عاشورای نجف آباد اصفهان شدیم ! ساکی با خود آورده بودم که همه شک برشان داشته بود که توی این چیست؟

آخرش هم دژبان ها دلشان طاقت نیاورد و گفتند تو یکی همه ی وسائلت را بریز بیرون ! یعنی که بدرقم مشکوکی. ما هم شروع کردیم و دیدند که اهع ! یک تُن کتاب آورده این بشر !

نمی گذاشتند که . با بدبختی بردمشان داخل . کلی هم لیچار بارمان کردند .

اصلا ما توی سربازی از همان اولش تا آخر کار کتابخانه بودیم . – این را گفتم که گفته باشم ! – یعنی کار فرهنگیمان شده بود همین .

همیشه کُمُد ِفِکسّنیم پُر کتاب بود . به قول رفیق لُرستانیمان « پُر ِش کتابه ! »

یک چیزی توی مایه های ابوعلی سینا و ابونصرفارابی و این حرفا ! – به جان خودم ! –

یادم می آید موقع نمایشگاه بین المللی کتاب تهران بود و من هم از خیلی وقت پیشش توی نخ رفتن به آنجا بودم . ولی موقع اش که شد ضدحال زدند و مرخصی ندادند .

ما هم نامردی نکردیم و و فقط با بیست هزار تومان ! پول پنج شنبه ای از پادگان زدیم و جمعه صبح رسیدیم تهران . حالا حسابش را بکن ده هزار تومان هم که خرج رفت و برگشت بشود ، ده هزار تومان بیشتر نداشتیم برای خرید کتاب ! ( معمولا این جور مواقع می گویند طرف یک تخته اش کم است و به قول دوستان خوب : گاگول ! تشریف دارد . بـــــَــله . )

ولی من بیشتر رفته بودم که وضعیت را ببینم اولا ، دوما تا می توانم کاتالوگ و بورشور جمع کنم .

آن هایی که فردا به دردم بخورند . – که حالا حسابی به دردم خوردند . –

صبحی رسیدم نمایشگاه . ( قابل توجه دوستان که بنده با لباس سربازی در آن مکان فرهنگی حضور پیدا کردم . )

رفتم داخل و دیدم بـــعله ! دخترانی بودند و پسرانی و می آیی ساعتی را با من بگذرانی ؟!

ما را می گویی ؟ تنها...بمیرم الهی . دلم برای خودم کباب شد !!!

روی هر نیمکتی دو به دو از جنس مخالف با هم  در آسمان ها بودند و انگاری داشتند رمانِ « به او بگویید دوستش دارم » را برای هم نقد و بررسی  می کردند .

( البته عمراً...قضیه از رمان و این چیزها رد بود ! )

خب البته ما هم لباسمان آنجا به دردهایی خورد .

یک دخترخانمی آمد از من پرسید که فلان سالن کجاست ؟ فکر کرد من جزو پرسنل آنجام . یکی دیگر هم تا مرا دید آمد سراغم و گفت : آقا اعزام این ماه مال چه اُرگانیه ؟ قضیه سهمیه ی بسیج را هم بفرمایید !

 

( در یادداشت های بعدی ماوقع سفر را به تفصیل خواهم نوشت . یادتان باشد . )

خداییش توی همه ی غرفه ها (( سوره مهر )) باحال ترینش بود . خیلی شیک و باکلاس .

قفسه هایش چهار ردیف داشتند و هر ردیفش سه چهار کتاب و از هرکتاب یک جلد . جلوی هرکتابی هم به تعداد زیادی بارکد ِ آن موجود بود . – بارکُد ها روی کاغذهای کوچکی چاپ شده بودند . –

طرف کتاب را می دید و اگر می خواست یک کاغذ بارکد برمی داشت . بعد هم همه ی کاغذهایی را که جمع کرده بود می داد به صندوق . آنجا بارکدها وارد کامپیوتر می شدند . بعد فاکتور در سه نسخه پرینت گرفته می شد ، یک نسخه را می دادند به انبار و انبار هم کتاب ها را می گذاشت توی یک نایلون قشنگ ، بعد تحویل مشتری و برو به سلامت !

بگذریم .

خلاصه به طُرُق مختلف واردات کتاب را به پادگان شروع کرده بودیم . دژبان ها هم عاصی شده بودند از دست ما . ولی خب دیگر ، یواش یواش رفیق شدیم و ...بـــــَـــله دیگر !

روزانه از کل پادگان می آمدند سراغم از رسمی و سرباز و ما هم اسمشان را توی کاغذ می نوشتیم و به صورت امانی تحویلشان می دادیم .

( این را یواشکی در گوش شما می گویم . همه ی این هایی که نوشتم برای این است که شاید چهار نفر خواندند و خدای ناکرده چیزهایی یادگرفتند...یعنی یک جوری بشوند جزو ِ بچه های کتاب !

بـــــله...! )

آدم باید کتاب خوان باشد...کتاب باید هلو باشد !

یا حق !

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۸۵/۰۹/۲۱

نظرات  (۱۷)

حالا دوستانی که نمیشناسن چی؟
قسمت دوم و آخر بود؟
با سلام
وبلاگ زیبایی دارید
موفق باشید
اگر مایل باشید آدرس وبلاگ شما در بخش وبلاگ های مفید درج شود لطفا پیغام بگذارید
ممنون
۳۰ آذر ۸۵ ، ۰۹:۴۷ مهدیاآئینه داران
فدائیان بروز شده بود
سلام خونه ی نو مبارک !جدید بود و متفاوت .خوشمان آمد ایشالله لینکتون میکنیم
۲۸ آذر ۸۵ ، ۱۱:۵۴ ستاره فینگیلی
برادر! مواظب بار کتابت باش!!
از این روش نوشتن نثر بسیار لذت بردیم.
کلبه فقطرانه ما قابل شما را ندارد.
ببخشید که اینقدر بی مرام و معرفتم که جواب سلام را دیر می گویم. برادر! عذرم را بپذیر! فرصت اتصالم به نت کوتاه است و دوستان بسیار. آفلاین می خوانم. یا هو.
سلام. اف میخونم حتما حتما .
بسی ارادتمند .
عامو میخونم . باور کن .
سلام . خاطرات جذابی دارید . یه سر هم به ما بزنید . موفق و موید !
مطلبتو که خوندم دلم نیومد نیام ودر د و دل نکنم
منم جفت خودت بچه کتابم .
یعنی عشق کتاب خونی تو خونمه و همینه که همواره تو وجودم در جریانه
ولی از روی بد شانسی
مردمونه اون نقطه ای که به دنیا اومدم معنی کتاب رودر ک نکردن واز همه مهمتر منو
.....................
یه کتاب که دست منه بد بخت ببینن شروع میکنن به جر وبحث کردن ودعوا کردن که چی
"بیست وچهار ساعته یه کتاب تو چالشه وداره میخونه .
اخه چی تو اینا نوشتنه که دست بردار نیستی" وخلاصه دعوایی مشت با من میکنن و چاشنی اش کمی مسخره کردن روح کتاب خوان مان خواهد بود وانگاه توبیخ.....
خلاصه باید یواشکی بخوانیم وحد ومرزی را که اصلا طالبش نیستیم را رعایت فرماییم

[ناراحت

۲۶ آذر ۸۵ ، ۰۰:۳۰ مهدیآئینه داران
سلام علیکم
منزل نو مبارک است انشاالله .
من در اولین فرصت لینک های شما را اضافه میکنم با اجازه .
عجب حرکت غیر کلیشه ای و متفاوتی .....
دوران سربازی و حرکت های فرهنگی .....
موفق باشید.
۲۵ آذر ۸۵ ، ۱۸:۲۵ درویش پا برهنه
والا عرض کنم حضورتان که خدای نکرده برای ریا که نبوده این حرفها!!! خدای ما شاهد است دلمان بد جوری کباب می خواهد برای احوالاتتان در نمایشگاه!!!!والا همین حالا هم هنوز دلمان نجوای کباب کباب می کند برای احوالاتتان
سلام. که خوشحال بشی
۲۳ آذر ۸۵ ، ۱۲:۲۷ از همین دورو بر
از این که یکی پیدا می شه که بارش همیشه کتابه ، مثل من !!توی دلم بد جوری ذوق کردم .
عجب! بک‌گراند روشن و... از اون مهم‌تر نثر! نثر روان...!...... مبارکه.
یادمان باشد که در یادداشت های بعدی ماوقع سفر را به تفصیل بخوانیم...
۲۲ آذر ۸۵ ، ۰۹:۱۱ زائر روسیاه حرم
ما که مشتری شدیم دادا...! التماس دعا، یا حق!!
سلام. خب خیلی حال می دهد که بخوانم که ... صادق باید هلو باشید ...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی