صاد

خانه‌ی مجازی محمدصادق کریمی

طبقه بندی موضوعی
سه شنبه, ۲۱ آذر ۱۳۸۵، ۱۱:۱۰ ب.ظ

وقایع الاتفاقیه !

به نظرم رسید که اگر ابتدای امر از چند و چون تشکیل بچه های کتاب بنویسم ، هم برای خودمان بهتر است ، هم برای مخاطب . اینکه به یاد بیاوریم ( ما ) ، و به یاد داشته باشید ( شما )‌ که برای ارائه ی آثار جبهه فرهنگی انقلاب ، در پشت جبهه چه دنگ و فنگ هایی است . یعنی یک جورایی می شود

وقایع الإتفاقیه ی بچه های کتاب ! ( روحی و ارواحنا لترابمقدمهُ الفِداء )


( قسمت اول )
( 1 )
آقای سید علی علوی ملاقات !...آقای سید علی علوی ملاقات !
صدا چند بار توی بلندگوهای حوزه ی علمیه ی امام سجاد ( ع ) اصفهان پیچید . دم درب ورودی ایستاده ام و آفتاب مستقیم می زند توی چشمم و نمی توانم طلبه هایی را که به من و آن لباس خاکی سربازیم که تنم است چشم دوخته اند را ببینم .
سید علی را توی راه روی بالا می بینم که با چهره ای خندان دارد می آید پایین . بی حال است . یا بی حال راه می رود . این را از صدای دم پایی اش که روی زمین کشیده می شود می فهمم .
می آید . من انگار گم شده ام را پیدا کرده ام در آن دیار غربت !
( 2 )
شب بود . نشسته بودم توی حجره اش و با هم جر و بحث می کردیم . سر مسائل کار فرهنگی .
از وضع کتاب که توی شیراز افتضاح است . – البته توی کشور هم ! –
از اینکه مجتمع ثامن الائمه ی اصفهان معرکه است و حالی به حولی ! از اینکه جو مذهبی اصفهان با هم هماهنگ است و از مجتمع باران شنیدم که پارسال  - پارسال ِ سال ِ 84 – اصفهانی ها عقد اخوت مراکز مذهبی بسته اند . یعنی همه با هم داداشی !!
نه یکی این ور باشی و یکی آن ور باشی ! – وحدهُ وحدهُ وحدهُ وحده ! –
از اینکه آن جا فقط سه تا کتاب فروشی کارشان سال هاست که توزیع و فروش آثار جبهه ی فرهنگی انقلاب است و ثامن الائمه که سرآمدشان است . یعنی خدائیش کتاب هایی را که ما با ولع دنبالشان بودیم وقتی می رفتیم آن تو 90 درصدش موجود بود . ما هم هربار که مرخصی شهری ای به تورمان می خورد یک راست چهار باغ خواجو ! اکثراً هم عصرهای پنج شنبه . اول از روی پل خواجو می رفتیم آن ور به سمت گلستان شهداء . بعد هم برمی گشتیم توی خیابان چهارباغ خواجو و با لباس سربازی توی کتاب فروشی و هرچه توی جیبمان داشتیم خالی می کردیم و یارو هم می ماند که ما...سرباز...کتاب...غیر اصفهانی...آن هم این همه!...جل الاخالق !
گفتم گلستان شهداء . یادش بخیر . از کوچه ی تنگی رد می شدیم و از کنار میله های قبرستان دنباله اش را می گرفتیم و یک راست می رسیدیم به گلزار شهداء...وبعد هم یک راست پیش حاج حسین خرازی . همیشه سر خاکش شلوغ بود .
« حاج حسین دارد می خندد و پایین عکسش هم نوشته اند : (( لطفاً از روشن نمودن شمع و یا چسبانیدن هرگونه برچسب در اطراف و روی مزار شهید حاج حسین خرازی خودداری فرمایید . ))
حاج حسین هم هنوز دارد لبخند می زند . شاید به ما می خندد . شاید هم به این نوشته ی جدید زیر عکسش . به هر حال حاج حسین همیشه دارد می خندد . من هم خنده ام می گیرد .
دلم هم ! »

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۸۵/۰۹/۲۱

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی