صاد

خانه‌ی مجازی محمدصادق کریمی

طبقه بندی موضوعی
پنجشنبه, ۲ اسفند ۱۳۸۶، ۰۱:۰۷ ب.ظ

دشت هایی چه فراخ ،کوه هایی چه بلند...(3)

بند و بساط را جمع می کنیم . موتور را هم همانجا می گذاریم و میرویم که اطراف را سِیر کنیم .

می افتیم توی یک جاده ی باریک و خاکی که از وسط گندم زارها رد می شود . یک دشت وسیع با چشم اندازی ملیح . انگاری ما وسط دشت بودیم . بعد از ظهری دل انگیز!

ابتدای جاده ی گندم زار که به تک درختی تنها می رسید و رد می شد ، شقایقی تنها ایستاده بود و به ما نگاه می کرد . تنها ایستاده بود ، انگار که نگهبان جاده باشد ، یا بخواهد راه را نشان دهد .

خواستم بچینمش ، نتوانستم . ترسیدم . یک ترس مبهم غریب . عاشق بود ، و آزار عاشق ، انگار کن مثل برکه ای باشد آرام که سطح آب صاف است و بی حرکت ؛ و تو خیلی آهسته با انگشت سبابه ات بزنی روی آب و آرامش همه ی برکه را به هم بزنی !

سرخی دسته ای از شقایق ها لای گندم زار سبز ، زیبا بود .

صدای رودخانه از آن طرف تر ها می آمد ، و قطار باربری از آن سوی دشت می گذشت .

بلبلی سر راه از گندم زار پرید... . دورها ، جاده ای به تپه ای می رفت .

رفتیم سمت رودخانه . همین که رسیدیم ، مرتضی قلاب کوچکش را می آورد بیرون و می گوید ماهی ، بزن دنده هوایی !

می دهدش به من و می گوید تو بگیر ، بعد هم یک تکه ی کوچک خمیر نان می زند به سر قلاب .

می اندازم توی آب . رودخانه غُرّان می رود . چند لحظه بعد قلاب تکان می خورد . یکهو عباس و مرتضی داد می زنند بکش بالاااا ! می کشم . هه ! ماهی را ببین ، یک ماهی کوچک ، به اندازه ی کف دست .

مرتضی می گوید آخی ، ولش کن ، بندازش تو آب ، به درد نمی خوره .

ماهی را می گیرم توی دستم ، به قول خودمان پــِـل پــِـل می کند . خون از دهانش جاری است . هول شده ایم . هرچه می کنم قلاب از دهانش در نمی آید . بالاخره با کمک هم قلاب را در می آوریم و می اندازیمش توی آب . نگاه که می کنم ، می بینم برای یک ماهی فسقلی همه مان به هیجان آمده ایم و از این حس خنده ام می گیرد . اولین تجربه ی ماهیگیری . خداییش حال داد .

...

فردای آن روز ، من و مرتضی می رویم روستای دربند و موتور را همانجا می گذاریم خانه ی یکی از دوستانش و غذایی برمی داریم و پیاده ، راهی کوه می شویم .

توی راه دور و برمان سبزه زار بود و کوه . هیچ صدایی نمی آمد جز صدای پرندگان و سکوت کوهستان .

بعد از حدود چهل و پنج دقیقه پیاده روی می رسیم به جایی . انگار که هیچ انسانی به آن جا پا نگذاشته است . از چشمه آب می خوریم و می خوریم و سیر نمی شویم بس که خشمزه است و خنک . زیر درختی چای می خوریم . نهار هم . بعد می رویم به اطراف ، و به جایی می رسیم که گلزار است . یک رؤیای واقعی . یک نقاشی رئال از my god ! آدم ، مست می شود...

گلهای مختلف رنگ رنگ . اسمشان را نمی دانیم ، به جز شقایق ها...

همینطور عکس است که می گیریم .

...

برمی گردیم .

و من ، خداحافظی می کنم از این همه ای که نمی دانم اسمش را چه بگذارم .

دشت هایی چه فراخ...کوه هایی چه بلند !

...

حالا که می نشینم و به عکس ها نگاه می کنم ، حسرت می خورم به مردمان روستا . به آن روزها...

خیلی جاها ماند که نرفتم . روستای قِلاروسَم ، آبشار آب سفید ، دریاچه ی گــَهَر .

انگار یک آهن گذاشته اند در دل من و یک آهن ربا آنجا .

گوش کن

جاده صدا می زند از دور قدم های تو را...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۸۶/۱۲/۰۲
محمدصادق کریمی

خاطرات

لرستان

نظرات  (۸)

سلام . آخوند شدن حال میده هااااااا .
کاش ما هم طلبه می شدیم .
بگم مجید مجیدی یه زنگی بهت بزنه
حیف که ما هاخیلی از این جور جاها دوریم
..
شاید یه روزی آقا بیاد؛ بعد بشینین به این عکسها نیگا کنین بیگین :
هه! قشنگی های زمین همینا بوده!!؟؟
ما مگه قبلا زندگی هم میکردیم!؟
یاعلی
..
سلام
کافیه یک ایمیل به این ادرس بفرستید
poem_farsi@ yahoogroups.com
سلام.........خوش گرد عاشق..الهی سوسک بشی!!
۰۲ اسفند ۸۶ ، ۲۱:۱۱ محسن ناصحی
عرض سلام و ارادت استاد.
مخلصیم همه مخلصان ارباب را.
آقا با اینکه امروز آپ کردین نشد اولی باشم که سر میزنه .از ما زرنگترهم پیدا می شود.
آن روز که اشک کار دریا می کرد
سجاده دیده را مصفا می کرد.
آن روز دعای من اجابت می شد!!!!!
ای کاش دلم تو را تمنا می کرد
سلام. چند درصد احتمالش هست که وقتی از این سفرها میری منم با خودت ببری ؟ ممبعد !
انگار کرده ام همه اش را ...
حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
.
.
.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی