صاد

خانه‌ی مجازی محمدصادق کریمی

طبقه بندی موضوعی
پنجشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۸۶، ۱۲:۰۱ ب.ظ

دشت هایی چه فراخ ، کوه هایی چه بلند...(2)

هوای ابری ، و سرد . چشمه ای از کوه آمده بود پایین و می رفت که می رفت .

صخره های متصل به کوه ، از سه طرف ما را احاطه کرده بودند . توی دل یکی از صخره ها ، غار کوچکی پیدا بود . رفتیم که اُتراق کنیم . از سنگ های سیاه شده و خاکستر و بقایای آتش معلوم شد که قبلاً آمده اند اینجا . وسائل را گذاشتیم و هر کدام رو به هر طرف رفتیم دنبال هیزم .

گله ای آمد رسید به ما و انگار مقصدش از این ها بالاتر بود .

چند تایی از گوسفند ها آمدند بالای صخره . طرف هر کدامشان می رفتم ، می رفتند .

یک بزغاله ی مشکی چشمم را گرفت . با آن صدای نازک بع بعش دل آدم را می برد !

آرام رفتم نزدیک . دست دراز کردم و نرفت . علف می خورد و از دماغش بع بع می بارید . کلی آمده بودم سر ذوق که نوازشش می کردم . هی...توی شهر که از این خبرها نیست . زندگی با این حیوانات هم صفایی دارد . حالا فوری موضع نگیر که بهداشت فلان و پزشک ها می گویند چه و ما انسان ها چطور و این حرف ها . ولش کن . در ِ گوشی می گویم ، راستش را بخواهی ، روح بعضی مواقع با این چیزها هم به معراج می رود . من وقتی یک جوجه ی کوچک وسط حیاط بایستد و جیغ بکشد ، کلی روحم پرواز می کند . کلی روحم لطیف می شود . حالا جامعه ی پزشکی هر چه می خواهد بگوید ، هر چه می خواهد . هر چه می خواهد بگوید ، تلخ یا شیرین !

هیزم فراهم آمد و آتش برپا شد . آن دور و بر هم چند تایی ماشین آمد و ملت ریختند پایین . تنها نبودیم خلاصه . قابلمه را گذاشتیم و زدیم بیرون .

روبرویمان تپه ای بود سرسبز و بلند . رفتیم تپه گردی . باران هم آمد همراهمان . نم نم نم...

بالای تپه رسیدیم و برگشتم پشت سرم . دیدم خدایا ، چه قّدر زی با ! چه منظره ای...به !

روی یکی از صخره های روبرو آن بالا ، چیزی دیدم عجیب تر . یک روستای کوچک . آن بالا ! کمی هم مه گرفته بود . عقلم قد نداد که چطور آن جا زندگی می کنند . توی کوه بود دیگر . کنارش هم دره ای .

کسی از آن جا نمی افتاد ؟ آیا زمین لرزه ای تخته سنگی را برای آن ها پرتاب نمی کرد ؟ آیا کسی به فکرشان بود ؟

خوش به حال مردمان روستا.../مردمان سبزه ها و آب ها.../...خانه هایشان پر از ترانه باد !

جاده ای خاکی و باریک می رفت به دل کوه . فلسفه ی جاده را با چشم هایم می کاوم .

جاده کجا می رود ؟...رو به خداوند ِ کوه !

جاده خودش می رفت به « او » . جاده خودش راه است . قبلاً رفته !

دامنه ی کوه را گرفت ، بالا رفت از هر پیچ و خم . دست در کمر کوه انداخت . رفت تا قله . قله به معراج رفته بود ...جاده آن جا تمام می شد .

بعد ، از دیگری خبری نبود . جاده سوار ابرها شده بود . ابرها گریه می کردند . بعد از ابرها را دیگر کسی ندید...

سنگ ها آن پایین ، تسبیح می گفتند .

روستایی آن بالا به برف ها سلام می کرد...

ادامه دارد...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۸۶/۱۱/۲۵
محمدصادق کریمی

خاطرات

لرستان

نظرات  (۱۲)

هر چه غم را به جان خریده ام ، در عبور سال ها...
این رو سالار عقیلی خونده که فکر نکونم هنوز توی هیچ کدوم از آلبوماش باشه! اما اسم آلبوم آخرش هست "دریای بی پایان" که میگن چیز خوبی هم هست.
ببخشید که فضولی کردم!!
سلام آقای کریمی ما سرزدیم
یا علی
سلام. چراغ مطالعه تان پر نور تر شده. دستتون درست.
۳۰ بهمن ۸۶ ، ۰۸:۲۳ زائر دلتنگ
سلام. عجب قلمی دارید.خیلی عالی بود....
من تا مشخص نشدن اسم وبلاگ............!!!!!!!!هیچ صحبتی با شما ندارم.همین

بنده در حال حاضر هیچ صحبتی ندارم!
سر بزنید خوشحال میشیییییم
سلام. جیگر
این چیزایی که گفتی تو خواب دیدی ؟
سلام. احوال شما؟
سالار عقیلی می خونه ... موسیقی سریال پریدخت...
....
۲۵ بهمن ۸۶ ، ۱۴:۰۵ درویش پا برهنه
سلام.دو تا مطلب رو خوندم.سادگی و زیبایی نوشتار شما مثل سادگی و زیبایی همینجایی هست که توصیفشو کردین!نخسته!
منم میخواستم برم چوپون بشم.
راسشو بخوای آدم با بز سر و کله بزنه راحت تره از این همه ریا دروغ و ...
حداقل بز و گاو با تمام حیوونیشون دیگه این چیزا رو بلد نیستند .
خوش به حال مردمان روستا
سلام
بذا اول پیام بدم تا داغه بعد مطلبو بخونم
رفتیم مخ سید جلیل بیچاره رو زدی میخوای اونم بدبخت کنی ؟!
میگفت میخوام وبلاگ بزنم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی