صاد

خانه‌ی مجازی محمدصادق کریمی

طبقه بندی موضوعی
دوشنبه, ۵ آذر ۱۳۸۶، ۰۸:۰۳ ب.ظ

مسافر خسته ی جنوب...

حسب الامر خانم فا – عین که ما را دعوت کردند به نوشتن خاطرات ِ زیارت :

 

دوشنبه / 15 ذی قعده / 1428

 

سرباز که باشی ، دیگر اختیار دست خودت نیست . توی شهر خودت هم که نباشی ، دیگر بدتر .

کلی با رفقا زد و بند کرده بودیم سال تحویلی را برویم جنوب . یعنی کجا ؟ یعنی که مثلاً شلمچه

السلام ای خانه ی عشق ! یک همچین جایی : بهشتی روی زمین . بهشت دیگری روی زمین !

هرسال ، سال تحویل ، فلکه ی آب ، روبروی گنبد حرم بودیم ، اما آن سال ، دلم هوای جای دیگری

کرده بود . بگذریم...

دو ماه فقط می رفتم قسمت عملیات لشکر که نزدیک هــای عیــد ما را همــراه خودشــــــــــــان ببرند

– که نبردند - . ایستگاه منطقه ی عملیاتی رمضان افتاده بود دست لشکر هشت نجف اشرف .

خلاصه ، تا مرحله ی صدور حکم مأموریت هم پیش رفت . ولی...ان الانسان لفی خُسر !

بیشتر هم با سرهنگ میرزایی هماهنگ کرده بودم که کار و بارم را درست کند .

یک آدم باحالی بودها !

از بچه های تفحص . تا می دیدم می گفت : سلااااااااام ، ما خییییییلی مخلصیما !

بعد هم دستم را می گرفت و چنان فشاااااار می داد که کل خون بدنم توی صورتم جمع می شد !

بعد از خوش و بش هم که همیشه با خنده تمام می شد سه بار محکم می زد تخت پیشانی اش

و با خنده ول می کرد می رفت . عجب آدمی بود ! عجب آدمی .

خلاصه ، چند روز مانده به عید ، حکم را بردیم پیش مسئول محترم معاونت نیرو ، زد زیر همه ی

قول هایی که داده بود ، و به علت کمبود نیرو نگهمان داشت . حالمان گرفته شد ، اساسی !

فقط حدود یک هفته ای مرخصی داد که برویم و برگردیم . زنگ زدیم به دوستان گرامی ،

آن ها هم فسیروا الی الأرض ِ جنوب را ول کرده بودند و زده بودند زیر اوفو بالعقود ، و خلاصه تلفن

همراهشان را در اتوبوس ِ کاروان مشهد برداشتند که بــــله  . جور نشد و ...هوای خراسانشان آرزوست !

اِهِکّی ! برنامه ریزی دو ماهه را نگاه کن . گوشی را گذاشتم و همان دم فهمیدم چه خبر است .

گفتم قضیه را یک جوری جمعش کنم :

حضرت آقا ! من غلط بُکُنم اصلاً برای خودم تصمیم بگیرم . به جان خودم این گردن ما از مو باریک تر است . 

به دو وسائلم را جمع کردم و خیلی چک و فرز رفتم ترمینال ِ کاوه اصفهان . بلیت برای مشهد نداشت .

همه ی جاها رزرو شده بود . فهمیدم یک سرویس فوق العاده فردا شبش از تهران می رود مشهد .

همان موقع بلیت تهران مشهد را گرفتم و رفتم برای تهران .

تهران . مسافرخانه ، اقامت نیم روزه ، بعد هم پارک سوار ِ بیهقی . اتوبوس مشهد و...د ِ برو که رفتیم !

. . .

مسافر ِ خسته ی جنوب ، به مشهد رفت ؛ و این بار هم ، آقا اجازه نداد سال تحویل بروم یک بهشت دیگر . بهشت ِ خودش فقط . ...فقط!

. . .

مشهد می رسم . پایم می رسد به ارض ِ طوس . این جا حرم ِ عشق است / این جا حرم لیلاست...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۸۶/۰۹/۰۵
محمدصادق کریمی

خاطرات

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی