صاد

خانه‌ی مجازی محمدصادق کریمی

طبقه بندی موضوعی
يكشنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۸۶، ۰۳:۱۷ ب.ظ

روضه

یکشنبه / ۲۴ربیع الثانی / ۱۴۲۸

به طور اتفاقی و  به همراه رفیقمان ، گذرمان می افتد  به نگارخانه ی عاشوراییان واقع در بلوار زرهی .

موسیقی « بوی پیراهن یوسف » گوش را نوازش می هد . سه گوشه از سالن فقط عکس است از شهداء . از پیکرهایشان . می رویم که ببینیم .

یک انسان عادی اگر می خواست این ها را ببینید احتمالاً حالش به هم می خورد و به استفراغ و این ها منتهی می شد . اما ما که انسان عادی نیستیم . هستیم ؟

 - خودتان بگویید ! –

ابروهایم را توی هم می کنم و چشمانم را ریز و سعی می کنم خیلی قشنگ عکس های پیکرها را نگاه کنم .

پیکرها را اگر بخواهم شرح بدهم ، کمی و فقط کمی از آن ها می شود :

 « بدن های سوخته...خیلی ها جزغاله و سیاه شده اند...بعضی پیکرها هم سر ندارند...یا ، بعضی پیکرها سر هم ندارند !...پوست بدن کاملاً از بین رفته و همه اش گوشت...بعضی از بدن ها صورتشان در هم جمع شده و بعضی مغزشان از سرشان بیرون ریخته...بعضی بدن ها باد کرده...بعضی ، دل و روده شان بیرون ریخته...و...خیلی چیزها که باید ببینید ! »

کدام ؟ کدامشان مقرب ترند ؟ کدامشان را خدا بیشتر دوست داشته ؟ آنی که راحت و آرام رفته - با یک ترکش- یا آنی که سوخته و لِه و لورده شده ؟ یا آن که بدنش قابل تشخیص نبوده ؟

دو دیدگاه هست .

یکی اینکه بگوییم آن هایی که به طرز فجیعی رفته اند ، خدا می خواسته که هرچه گناه و حجاب داشته اند را با سوزاندن بدنشان و آن وضعیت پاک کند و بعد ببرد .

دوم این که نه !

هرکه عاشق پیشه تر بی خویش تر !

نمی شود حساب کرد...

آیا بگویم هرکه در این بزم مقرب تر است...جام بلا بیشترش می دهند ؟!

نمی دانم...نمی دانم چه باید گفت ؟

ولی یک فکری را که می کنم دلم می لرزد...این که ما عکس این ها را هم نمی توانیم ببینیم ، حالا چه طور می شود که...که...حضرت ِ...زینب (س)...برای واقعه ی کربلا و آن بدن برادرش می گوید « ما رأیت الا جمیلا...» !

و ما باید با کدام چشم بنگریم این ها - این بدن های سوخته و صورت های متلاشی شده – را که بگوییم « ما رأیت الا جمیلا ! » . کِی می توانیم ؟ عُمراً !

گودالِ قتلگاه پر از بوی سیب بود                      تنهاتر از مسیح کسی بر صلیب بود...

و من بیشتر می گردم...بیشتر .

دفتر یکی از شهدا را می بینم . دفتر مشقش را ! احتمالاً سال اول و دوم ابتدائی را داشته می خوانده...تاریخ ِ سه روز قبل از شهادتش . نمره اش شده  20 .

حالا دیگر نمره اش شده بیستِ بیست !

آخر ِ یکی از خاطرات شهدا نوشته شده :

« ...و ما فهمیدیم آدم هرچه را می خواهد بخواهد باید از خود خدا بخواهد... »

همان چیزی که ما نمی فهمیم . اول همه جا می رویم...بعد می رویم آن جایی که باید اول می رفتیم !

( پرسید : چرا به او نمی رسم ؟ گفت : چون تو او را از خودش خواستی ، نه از آفریننده ی عشق ! )

در آخر دفتری نوشته است :

« آیت الله خامنه ای : در روایت است که وقتی شهید در میدان جنگ از مرکب به زیر می افتد هنوز بدن او به زمین نرسیده ملائکه ی الهی آغوش باز می کنند و او را در آغوش می گیرند ، چه نعمتی از این بالاتر ؟!! »

و در آخر نگاهی به گلدانی می اندازم و از نگارخانه می روم بیرون .

. . .

من ، هیچ نفهمیدم . آن چه دیدم و آن چه نوشتم !

یا حق !

 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۸۶/۰۲/۲۳
محمدصادق کریمی

خاطرات

روایت

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی