صاد

خانه‌ی مجازی محمدصادق کریمی

طبقه بندی موضوعی

۱ مطلب در مهر ۱۳۸۶ ثبت شده است

شب بود . عاشق ، اول ِ جاده نشسته بود – تنها - ، و بقچه ای کنارش .

شب بود...کویر بود...و آسمان پهناور بود و...ستاره هایش .

حکومت ماه در شب ِ کویر ، دیدنی بود...و دیدنش ، لبخند ِ بغض آلود بر لبان آوردنی .

آهی از عاشق...و نگاهی از ماه .

هر دو از هم دور...هر دو به هم نزدیک ، و گاهی ، ماه و عاشق ، یکی .

عاشق ، گردنش را کج کرد روی شانه اش...و گفت : سلام .

ماه به لبخندی غریب جواب داد .

عاشق گفت : در تو که می نگرم ، زیبایی ِ زیبایم را می بینم .

...و ماه : حتماً هم ، تفاوت از زمین تا آسمان است...نه ؟

- محشری ! معرکه ای ! بی نظیر...

- من ؟ یا...ماه ِ تو ؟

- نشانه ای از معشوق ، وااای که چه لذتی دارد نگاه کردنش .

  خبری از او نداری ؟

- بی قراری ؟

- بی قرار ؟

  از چه سوال می کنی !...قرار چه ، صبر کجا...

  جایش را نمی دانی ؟

- برو . بجوی . میابیَش .

  عاشق ، همیشه بوی معشوق را می شناسد .

  من رازدارم . اگر بگویم ، خلاف کرده ام .

عاشق ، خواست که اشک بریزد .

 

دل ِ آسمان گرفت ، و ابر ، بغض ِ آسمان شد ، و آرام آرام خودش را به گفتگوی ماه و عاشق رساند .

- من عاشق نیستم . اگر بودم ، میافتمش . نیستم ، حتی به اندازه ی قطره ای...

 

- هستی .

  هر قطره ی تو ، دریاست...

- دارم آب می شوم . خراب می شوم . جستجو چه قدر ؟ انتظار تا به کِی ؟

- الماس که الماس شد ، ابتدایش ذغال سنگ بود و ، در دل زمین ، از پی ِ هزار سختی ، بدین جا رسید .

  العاقل ُ فی العشاره !

- العاقلُ !...العاشقُ را با عقل چه کار ؟

  حرف ِ او علی الدّوام...معشوق...معشوق...

  می روم . باید بروم . دیر می شود...

- خسته ای . بمان . بخواب و...فردا راهی شو . راهت را ، فردا ، از خورشید بپرس .

- تاب نمی آورم...

... و در ماه ، عمیق نگریست . و گفت : بسم الله .

 

... و آه...و اشک...

و ابر ، آسمان را گرفت...

...

 

سال هاست می گذرد...سال هاست...

 

ماه ، شبی سراغ عاشق را گرفت .

 

شب بود . سکوت بود .

جاده ها...خیس .

ابر ، باران می ریخت...

             و عاشق ، اشک...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۸۶
محمدصادق کریمی