صاد

خانه‌ی مجازی محمدصادق کریمی

طبقه بندی موضوعی

۳ مطلب در بهمن ۱۳۸۶ ثبت شده است

هوای ابری ، و سرد . چشمه ای از کوه آمده بود پایین و می رفت که می رفت .

صخره های متصل به کوه ، از سه طرف ما را احاطه کرده بودند . توی دل یکی از صخره ها ، غار کوچکی پیدا بود . رفتیم که اُتراق کنیم . از سنگ های سیاه شده و خاکستر و بقایای آتش معلوم شد که قبلاً آمده اند اینجا . وسائل را گذاشتیم و هر کدام رو به هر طرف رفتیم دنبال هیزم .

گله ای آمد رسید به ما و انگار مقصدش از این ها بالاتر بود .

چند تایی از گوسفند ها آمدند بالای صخره . طرف هر کدامشان می رفتم ، می رفتند .

یک بزغاله ی مشکی چشمم را گرفت . با آن صدای نازک بع بعش دل آدم را می برد !

آرام رفتم نزدیک . دست دراز کردم و نرفت . علف می خورد و از دماغش بع بع می بارید . کلی آمده بودم سر ذوق که نوازشش می کردم . هی...توی شهر که از این خبرها نیست . زندگی با این حیوانات هم صفایی دارد . حالا فوری موضع نگیر که بهداشت فلان و پزشک ها می گویند چه و ما انسان ها چطور و این حرف ها . ولش کن . در ِ گوشی می گویم ، راستش را بخواهی ، روح بعضی مواقع با این چیزها هم به معراج می رود . من وقتی یک جوجه ی کوچک وسط حیاط بایستد و جیغ بکشد ، کلی روحم پرواز می کند . کلی روحم لطیف می شود . حالا جامعه ی پزشکی هر چه می خواهد بگوید ، هر چه می خواهد . هر چه می خواهد بگوید ، تلخ یا شیرین !

هیزم فراهم آمد و آتش برپا شد . آن دور و بر هم چند تایی ماشین آمد و ملت ریختند پایین . تنها نبودیم خلاصه . قابلمه را گذاشتیم و زدیم بیرون .

روبرویمان تپه ای بود سرسبز و بلند . رفتیم تپه گردی . باران هم آمد همراهمان . نم نم نم...

بالای تپه رسیدیم و برگشتم پشت سرم . دیدم خدایا ، چه قّدر زی با ! چه منظره ای...به !

روی یکی از صخره های روبرو آن بالا ، چیزی دیدم عجیب تر . یک روستای کوچک . آن بالا ! کمی هم مه گرفته بود . عقلم قد نداد که چطور آن جا زندگی می کنند . توی کوه بود دیگر . کنارش هم دره ای .

کسی از آن جا نمی افتاد ؟ آیا زمین لرزه ای تخته سنگی را برای آن ها پرتاب نمی کرد ؟ آیا کسی به فکرشان بود ؟

خوش به حال مردمان روستا.../مردمان سبزه ها و آب ها.../...خانه هایشان پر از ترانه باد !

جاده ای خاکی و باریک می رفت به دل کوه . فلسفه ی جاده را با چشم هایم می کاوم .

جاده کجا می رود ؟...رو به خداوند ِ کوه !

جاده خودش می رفت به « او » . جاده خودش راه است . قبلاً رفته !

دامنه ی کوه را گرفت ، بالا رفت از هر پیچ و خم . دست در کمر کوه انداخت . رفت تا قله . قله به معراج رفته بود ...جاده آن جا تمام می شد .

بعد ، از دیگری خبری نبود . جاده سوار ابرها شده بود . ابرها گریه می کردند . بعد از ابرها را دیگر کسی ندید...

سنگ ها آن پایین ، تسبیح می گفتند .

روستایی آن بالا به برف ها سلام می کرد...

ادامه دارد...

۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۸۶
محمدصادق کریمی

خواسته یا ناخواسته ، توی اتوبوس نشسته ، راهی  شده بودیم به ازنا – از شهرستان های استان لرستان - . به همراه دوتا رفیق لرستانیمان – عباس و مرتضی - ؛ دو تا رفیق ساده و باحال دوران سربازی .

اردیبهشت بود انگار . با هزارها بار تعارفاتی که کردند ، سفر را اجبار کردند . که تشریف بیاورید و...یک هفته ای بمانید و...قس علی هذا .

رفتیم...

هر چه به ازنا نزدیک می شدی ، جاده می دیدی ، مه گرفته . دشت می دیدی سر سبز . کوه می دیدی بلند ، استوار...زاگرس غریب !

رسیدیم . جلوی ایستگاه راه آهن . من که تا پیاده شدم رفتم داخل ایستگاه . ایستگاه کوچک ساده و ساکت . با دیوارها و فضای قدیمی ، و یک قطار قدیمی . زیبا بود . درعین سادگی همه چیز زیبا بود...

رفتیم خانه ی مرتضی .

خیلی خودمانی ، خیلی ساده ، و خیلی زیاد تحویلمان گرفتند همه شان ، و برای پذیرایی ، به قول معروف هر چه داشتند رو کردند .

صبح شد . پریدیم عقب موتور مرتضی . عباس هم آمده بود . رفتیم که برویم تفریح . توی دشت ، توی دامنه های اُشترانکوه .

روحم داشت پرواز می کرد . هوا ابری و لطیف . هوایی پاک . همه جا سبز . مردمانی ساده . بوی خوش روستا . دشتی وسیع  که تا آن سویش را می دیدی و همه اش مال تو بود . نفس عمیق می کشیدی ، و حتی بوی ماهی های توی رودخانه ها هم می رسید به مشامت .

از سبزه زارها و رودخانه ها و روستاهای نزدیک به هم گذشتیم و رسیدیم نزدیک کوه .

شقایقی سر رودی باریک ، به ما سلام کرد !

باران ، نم نم حرفی زد – در ِگوشی با دشت - ، و ما...غریبه بودیم ، با این همه سبز...این همه سرخ...

روح اما ، از صخره ها بالا رفت... . رفت روی دامنه های اشترانکوه ، روی قله های ابر گرفته ی اشترانکوه ، و آن جا ، پخش شد روی زاگرس سفید .

این همه رود و این همه سبزی دشت ، چشم هایم را نوازش می داد .

لبخند ما و شقایق اما ، زیباتر از هرچیز...

ادامه دارد...

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۸۶
محمدصادق کریمی

جمعه 9/8/86

چه شبی شد امشب !

نمی دانم امشب چه خبر است ؟ چه م شده ؟

همین که کتاب « غواصان لشکر 14 » را می خوانم ، آرام می شوم .

 

دوشنبه 5/8/86

چرا آدم ها با هم بد حرف می زنند ؟

چرا وقتی بهشان می گویی ، برای بد حرف زدنشان کلی دلیل دارند ؟

چرا همه فکر می کنند بیشتر از دیگران می دانند ؟

چرا همه فکر می کنند تو را بهتر از خودت می شناسند ؟

چرا خیلی ها این « چرا » ها را در ذهن دارند ، ولی خودشان مخاطب این « چرا » هایند ؟!

 

دوشنبه 5/8/86

امتحان همه خراب شده . همه دارند تقصیرها را گردن هم می اندازند .

راستش همه مان دنبال یک چیزی هستیم که بار خودمان را سبک کنیم .

 

دوشنبه 5/8/86

امتحان این بار جدی است ! جدی ِ جدی .

 

دوشنبه 5/8/86

من خیلی ممنونم خدا ، که این آقای غلامی بعد از 29 سال دستش به جایی بند نشده ،

و دعاهایش کاملاً مورد قبول واقع شده !

نه...خداییش بعد از 120 سال حتماً جور می شود...حتماً !

 

دوشنبه 5/8/86

امروز ظهر غذا گوشت نداشت .

خیلی ها خیلی وقت است غذایشان گوشت ندارد .

خیلی ها خیلی وقت ها غذا ندارند .

خیلی ها بدنشان گوشت ندارد !

 

دوشنبه 5/8/86

سر سفره یک شهید دعوت می کنیم . هر روز .

امروز شهید اسماعیل دقایقی دعوت شد .

آن روز هم شهید علی بن موسی الرضا !

تولد آقا بود دیگر !

 

جمعه 8/9/86

ای کاش امام زمان یه موبایل داشت . برایش اس ام اس می فرستادیم حداقل !

 

یکشنبه 10/9/86

من ، تقریباً همیشه از انتخاب های خودم راضی ام . یکی از مهم ترین هایشان کتاب هاییست که انتخاب می کنم برای خواندن .

 

یکشنبه 10/9/86

چه قدر همه نگران من اند !

من ، نگران همه...

منتها ، « همه ی آن ها » چه قدر است و « همه ی من » ، چه قدر ؟

 

یکشنبه 10/9/86

گر صبر کنی ز غوره حلوا سازند...

با حلوا - حلوا دهان شیرین نمی شود...

حلوای تن تنانی ، تا نخوری ندانی...

حلوای ما را ، کی می خورند ؟!

 

۱۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۸۶
محمدصادق کریمی