صاد

خانه‌ی مجازی محمدصادق کریمی

طبقه بندی موضوعی

۲ مطلب در اسفند ۱۳۸۵ ثبت شده است

دو – سه سال پیش تمام شیراز را دنبال کتاب های اساتیدم زیرپا گذاشتم . نبود که نبود . آخر سر کتاب « قزوه » را زیر خروارها خاک دارالکتب مطهری پیدا کردم . اعصابم ریخت به هم . به خصوص وقتی که حوزه ی هنری فارس این کتاب ها را نداشت . کتاب هایی را که خودش چاپ کرده بود .

همان موقع زدم و رفتم تهران و بیشتر به قصد دیدار استادم جناب آقای سعیدی راد . رفتیم و انجمن شعرشان را پیدا کردیم و حضور یافتیم در آن محفل کوچک و دیدم جمع همه جمع است . از مژگان بانو و سیدهانی رضوی بگیر تا سید ضیاءالدین شفیعی و هرچه منتظر جناب سعیدی راد شدیم نیامد و آقای شفیعی همانجا توی جمع به من گفت : پیدایش می شود ، اگر موتورش پنچر نشده باشد یا گیر پلیس نیُفتد !

ولی حالا این نمایشگاه شد محل دست یابی به آرزوهای دور و دراز که همانا یافتن کتاب های اساتید محترم بود .

آخر کار با کتاب هایی که جو گرفتمان و خریدیم رفتیم سالن « سرای اهل قلم » .

همایشی بود با موضوع دفاع مقدس که دیدم سید جواد هاشمیان ِ معروف مجریست و ملتی که روی مبل و صندلی ها نشسته اند روبرویش . و حالا حرف از دفاع مقدس بود و این ها که با لباس سربازی وارد شدیم .

یعنی لباس خاکی زمان جنگ . پوتینی و...خلاصه وضعی !

همه مارا نگاه می کردند و در مُخیّله ی من این می گنجید که دارند تصویری مستند از یک بچه ی جنگ یا مثلاً یادگار جنگ برمی دارند ! و من آن جا یک کاراکتر فرهنگی بودم !! - اگر بخواهم فارسی را پاس بدارم نمی دانم چه باید بنویسم !

به هر حال ، پولمان که ته کشیده بود را با کتاب های ناشی از جو زدگی خریداری شده را و دل گرفته مان را توی آن گرمای ظهر با شکم گرسنه برداشتیم و آرام آرام با نمایشگاه کتاب تهران به عنوان اولین مکان مورد نظر برای بازدید در سفر فرهنگیمان بای بای کردیم .

بای بای ! با همان لحن ذوق کردن و این حرف ها بخوانید ! –

رفتیم و ماشینی برای میدان آزادی گرفتیم و هِلِک هِلِک به طرف ترمینال غرب و ریا نشود نمازی و بعد هم گیر آوردن بلیتی برای...

برای...اصفهان !

چرا ؟

چشمتان روز بد نبیند . پول آن قدر کم بود که فقط توانستم 3300 تومان وُلووی اصفهان را بدهم و ته آن 300 - 200 تومانی برای خود اصفهان . و خدا را شکر که آن بیسکویت کرمداری که از قبل گرفته بودم توی ساکم بود و گرنه از گُشنگی می مُردم . حسابش کنید ، سرباز باشی و توی تهران به این بزرگی و غریب هم باشی و جایی هم نداشته باشی و سفر فرهنگیت را با خستگی و کوفتگی و دوندگی نیمه تمام گذاشته باشی و پول هم نداشته باشی و نهار هم نخورده باشی و...

با همه ی این اوصاف و با زحمت جایی را توی آن شلوغی ترمینال پیدا کردیم و رفتیم که بنشینیم که یکهو یک نفر گفت نشییییین ! ننشسته پریدم بالا . زهره ام ترکید ! لهجه اش را یادم نیست . گفت : یه زنی داشت اینجا نون می خورد .

- خب ؟!

- نونش رو گذاشته بود اینجا داشت می خورد !

- خب ؟!

- خب دیگه . گناه داره شما اینجا بشینی !!!

چند لحظه ای با تعجب نگاهش کردم و نشستم .

گفتم : ببین عزیز ، اینجا محل نشستنه نه نون گذاشتن . اگه اینجوریه دیگه تا آخری که این صندلی اینجاست هیچ کسی حق نداره روش بشینه . بنده خدا هم چیزی نگفت .

من اگر وقت داشتم و البته مایه – پایه ، می رفتم دست کم ایران خودمان را با دقت نظر گشتی می زدم که حداقل مردم خودمان را بیشتر بشناسم . با این تفکراتشان یا آن تفکراتشان ! مثل این بنده ی خدا .

البته من تفکرش را دوست دارم . چون ساده است . از روی پاکی و سادگی و صداقت حرف می زند .

سوار اتوبوس می شوم . باران می آید . فیلمی را نشان می دهد . از آن فیلم هایی که فرهنگ آدم را بالا می برد.

توی این فیلم من فقط پشت گردن دخترها را ندیدم . – بلانسبت وزارت فرهنگ و ارشاد ( اسلامی ! )

بحث این چیزها نیست . بحث این است که این فیلم تنها می خواهد جنسیت زن را نشان بدهد و فاقد هیچ محتوایی . می رویم سینمای هالیوود را نقد می کنیم . جلوی این ها را نمی گیریم ، شور فیلم های صهیونیسمی را می زنیم . جناب آقای دکتر بلخاری ، عنایت بفرمایید !

در راه بچه ای یک سال – یک سال و نیمه بو فکر می کنم که هی وینگه می داد . همان گریه های بی ریخت همراه با داد و غار . سر همه را درد آورد . البته بچه های وینگو سهم بسزایی در فرهنگ جامعه دارند ، چون باعث تحرکات افراد می شوند و معلوم می کنند فرهنگ آن ها را در مواجهه با کودکانی از این دست !

و من یکدفعه ، نه من ، همه ، می شنویم که مردی یکهو نهیب می زند : سا کت !   اِ   ؟!!!

و دیگر هیچ صدایی نمی آید . و بچه ی بدبخت « بَه بوره ای » شد ! و چشمانش داشت از حدقه بیرون می زد و طفلک همه چیز از یادش رفته بود . چند ثانیه در سکوت گذشت و همه ی اهالی اتوبوس از این برخورد بسیار فرهنگی یکهو با هم زدند زیر خنده !

به هر حال هر چه بود ، این سفر فرهنگی به علت کم آوردن پول در آخر منتهی به کلبه ی درویشی پدری در شهر بافرهنگ شیراز گردید و شاید این هم حکایتی داشته باشد...

یا حق !

 

۲۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۸۵
محمدصادق کریمی

گاهی وقت ها دست و دل آدم به هیچ کاری نمی رود .

حکایتی که من می نویسم ، با چیزی که تو می خوانی تومنی صنّار فرق دارد . یعنی اینطور برایت بگویم که من که می نویسم ، کلمات ، خب ؟ ، کلمات یک جوری هستند . جور بد ! جورواجور بدترکیب که احساس را – آن طوری که هست – نمی رسانند .

حالا...این که باید بنویسیشان خوب نیست . تنبل هستند این کلمات . خودشان نمی آیند !

دارم چرت و پرت می گویم . چرا یک راست نمی روی سر اصل مطلب و بگویی که خیمه ی حسینی علم شده بود و...

خیمه ی حسینی علم شده بود و تقریبا همه ی قرارگاه خاتم الانبیاء لشگر هشت زرهی نجف اشرف اصفهان را مال خودش کرده بود . خدا خیر امام حسین بدهد که ما را از شامگاه راحت کرد . چی چی بود ! شب را تا صبح پست بده ، صبح تا ظهر را هم سر کار باش و حالا بعد از نهار تا می آید چرتت برود روی هم  دژبان ها ساعت چهار بعد از ظهر بریزند توی آسایشگاه و با آن لهجه ی ترکیشان داد بزنند « آقا یا الله...پاشو شامگاه ! » و تو هم به ده زبان زنده ی دنیا فحش دهی به زمین و زمان شامگاه و اله و بله . حالا ولی حیات ستاد فرماندهی را به این بزرگی داربست زده بودند و برزنت رویش انداخته بودند و سیستم گرمایشی و فلان و اووووووووه ! توپِّ توپ ! که چی ؟ که " محرم آمده از شهر غم علم در دست..."  کِــیف سربازها کوک شده بود که این محرمیه حیات ستادفرماندهی جا ندارد و شامگاه پــِـخ ! سنت حسنه ای بود از حاج احمد کاظمی که محرم هر سال خیمه ی حسینی به پا کند و ده روز صبح محرم مراسمی باشکوه بگیرند با سخنرانی و مداحی ، و بچه ها ی رسمی و سرباز لباس مشکی بپوشند و نوکری عزاداران آقا ابی عبدالله کنند . امسال البته یک فرقی داشت . عکس حاج احمد شده بود زینت مجلس . تریپ اخلاص . اخلاصی که کار خودش را کرد و یک ماهی قبل از علم شدن خیمه ی حسینی حاج احمد با رفقایش پرید و رفت...

نثار مردانگی اش صلوات !

صفایی داشت خیمه ی حسینی . صبح ها ساعت 6:00 از تخت بالایی می پریدم پایین ، طوری که سیدحمزه هم بیدار شود . بعد لباس مشکی ها جای لباس های سربازی را می گرفت و تقریباً همه رو به سوی زیرزمین  و هُل می خوردند توی آشپزخانه ستاد و هر کسی می رفت دنبال کاری که از قبل برایش مشخص شده بود .

صفای آشپزخانه هم رنگ بودن رسمی ها با سربازها بود که کنار هم کار می کردند .

ما شده بودیم مسئول چایی . کلاً سابقه ی فرهنگی ما برمی گردد به آب جوش و چایی . توی آموزشی هم شده بودیم مسئول آب جوش و به همین بهانه معاف از پست آسایشگاه ! مسئول آب جوش گروهان شده بودیم و اسم شریف " حاجی " ماند رویمان . از همانجا تا آخر سربازی هم کسی ما را به اسم صدا نزد .

می گفتم . خلاصه صبح که می شد مردم میریختند توی خیمه و کیپ تا کیپ پر می شد . اول کار سبد صبحانه را برمی داشتم و با یکی از بچه می رفتیم از همان جلو پخش می کردیم . بعدش هم سینی چایی می دادند دستمان و ما شده بودیم چایی رسان خیمه . صفای آن هم به جای خودش . مراسم هر روز تقریباً ساعت 9:30 تمام بود . بعد لباس ها عوض ، و سرکار . شب که می شد نان می آمد و ما خالیشان می کردیم روی بالابر و بالابر پایین می رفت تا می رسید به زیر زمین و آشپزخانه و بعد هم جاسازی نان ها . بعد می نشستیم تا دیر وقت نان ها را می کردیم توی پلاستیک و...

فیلمی داشتیم سر بسته بندی نان . ده – دوازده نفری می نشستیم دور هم و از هر دری می گفتیم و آخرش ختم به چرت و پرت گویی می شد و چایی رفع خستگی و گاهی عکس یادگاری ای و لالا . البته به غیر از آن هایی که پست داشتند . خیلی باحال بود...

هفتم محرم . شب بود و نشسته بودیم توی نمازخانه . من و سید حمزه و علی و محمد . چراغ های نمازخانه خاموش بود و تلویزیون هم جلویمان روشن و میرداماد داشت می خواند . همان شب چه قدر اذیت سیدحمزه کردیم .

تخت های آسایشگاه دوطیقه بود و من هم روی طبقه ی دوم یکی از تخت ها می خوابیدم و تخت پایینی هم سیدحمزه بود . هر وقت می خواست صدایم کند می گفت همسایه ی بالایی !

یادم نمی رود یک بار تخت من داشت می شکست و ما هم عین خیالمان نبود و بدبخت چه قدر ترسیده بود .

هر روز التماس و الدخیل که حاجی پاشو تختت رو عوض کن . همیشه می گفت خدمت مث یه فیلمیه که داره از جلو چشام رد می شه . شب های والیبال هم دمای جوشش می رفت روی صدو بیست درجه و هرچه داد داشت می زد . صبح ها که بلند می شد با روی باز می گفت سلاااام حاااجی ! صبح عالی متعالی !

هفتم محرم رفت و صبح رسید و روز هشتم و روز علی اکبر (ع) . ساعت 6:00 . از تخت می پرم پایین . سید حمزه آماده شده و لم داده روی تخت و پنجه هایش را زیر سرش قفل کرده توی هم . سلامی و جوابی . یک چیزیش هست انگار . یک لنگه جوراب از روی میله ی تخت برمی دارم . چشمش می افتد به جوراب هایی که دیشب شستم و انداختم روی میله که خشک شود . با همان حالت می گوید : حاجی رفتی شیراز یه جین جوراب ورداشتی آوُردی ؟ توی آن خواب آلودگی از حرفش خنده ام می گیرد و می گویم دُرُ صِّحبت کن !

می روم بیرون . بعدا می بینمش که کت و شلوار پوشیده . هیچ روزی کت و شلوار نمی پوشید . مراسم دارد شروع می شود . صبحانه را توزیع می کنیم. بعدش هم چایی . من می مانم توی مجلس و تا آخر مجلس می مانم تا سینه زنی تمام شود . ساعت هول و هوش 9:30 است . مردم تقریبا رفته اند . یک جایی بچه ها دور هم جمع شده اند . یکیشان می آید طرفم . سید کمال علی صفت . بچه ی تبریز . به من که می رسد با آن لهجه ی ترکی بامزه اش می گوید فهمیدی ؟ می پرسم چی رو ؟ می گوید همین دوستت . می گویم نه. خب ؟

این پا و آن پا می کند و می بینم که یکهو قطره اشکی از چشمش می افتد و می گوید مُردش !

- چی ؟! کی مُرد . درست حرف بزن ببینم !

- دوستت . سید حمزه...

خشکم می زند . اصلاً نمی فهمم چی شده . چند قدم می روم و می نشینم . نمی توانم گریه کنم . انگار باورم نشده . بلند می شوم و می روم پیش علی . سر میز نشسته و چشمانش قرمز است .

- علی ! چی میگن ؟!

سرش را تکان می دهد و چیزی نمی گوید . محمد هم می آید . هیچ کدام حرف نمی زنیم . بلند می شوم می روم توی آسایشگاه . از بازرسی لشگر می آیند و دنبال رفیق سید حمزه می گردند . من  را پیدا می کنند و می خواهند که کمدش را نشان بدهم . قفلش را می شکنند . لباس ها و ساک سیدحمزه و دفتر خاطرات . دست که به لباس هایش می زنم یک جوری می شوم . روی تختش که می نشینم یک جوری می شوم . و پوتینش را که زیر تخت می بینم . می روم توی حیاط . رفیق جون جونیش نشسته و زار می زند .

بالابر را نگاه می کنم . قتلگاه سیدحمزه . داشته از زیر زمین با بالابر می آمده بالا که سرش بین بالابر و دیوار گیر می کند و ...

خون فوران شده را می بینم همراه با ریزریزهای مغزش .

می شنوم : لحظه ی آخر دست و پا می زند ...پتو می اندازند رویش...تمام می کند...

یک جوری انگار حس می کنم معنی دست و پازدن را و سر را و خون را و...

...

بعد از ظهر هفتم محرم پرچم را می پیچانیم دور تابوتش و می گذاریم توی آمبولانس . آمبولانس راه می افتد و ما یک اتوبوس شده ایم که پشت سرش راه می افتیم به طرف نور آباد ممسنی . شب را می رسیم یکی از پادگان های نیروی زمین حوالی نورآباد . آمبولانس می رود به طرف سردخانه .

روز عاشورای 1427 . تابوت را می آورند داخل پادگان . کفن را می گیریم و جنازه را بیرون می آوریم . داخل تابوت را درست می کنیم . زیارت عاشورایی می خوانیم . به بدن سید حمزه دست می زنم . با سید حمزه حرف می زنم..

روز دلگیریست . هوا هم ابری . روز عاشورای 1427 . راه می افتیم به طرف روستای بَردَنگان .

دسته ی سینه زنی وسط روستا پیداست . پیاده می شویم . از کنار سنگ ها که می گذرم نگاهشان می کنم ببینم برای حسین (ع) چه می خوانند ؟ همه چیز غریب است . خیلی غریب...

جنازه را تشییع می کنیم . نزدیک ظهر است . سید را می گذارند توی قبر . شلوغ است . به زور خودم را می رسانم بالای قبر . حاج آقا بهارلویی می رود داخل قبر . دارد تلقین می دهد .

- اِفهَم سید حمزه ؟ الله ربی . و لاتَخَف...و لاتَحزَن...

کلمات عجیبی ست . تن آدم می لرزد .

و خاک می ریزند...

خاک...

همه می روند . حتی مادرش...من می مانم و علی و محمد . بالای سر قبرش می نشینیم .

ظهر عاشورای 1427 است . هوا ابری ست . باد می آید . لبخند می زنم به قبرش .

سید حمزه حسینی . بچه روستای بردنگان . کشته ی صبح هشتم محرم . روز علی اکبر (ع) . حین خدمت سربازی . حین نوکری آقا ابی عبدالله . دفن شده در ظهر عاشورای 1427 .

روی قبرش نوشته اند " خادم الحسین (ع) " .

محمد گریه اش گرفته اما گریه نمی کند . من و علی هم زل زدیم به قبر . ما هم می خواهیم از رفیقمان خداحافظی کنیم و برویم . رفیقمان را بگذاریم و برویم...

...

هییی سید حمزه . هع ! صبح عالی متعالی !

اِفهم سید حمزه ؟

اللهُ ربی .

ولا تَخَف...و لا تَحزن...

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۸۵
محمدصادق کریمی