صاد

خانه‌ی مجازی محمدصادق کریمی

طبقه بندی موضوعی

۱ مطلب در دی ۱۳۸۵ ثبت شده است

گفتم ماوقع سفر را به تفصیل برایتان می گویم .

سراغ نوشته هایم رفتم و آن ها را همان طور که آن موقع نوشته ام برایتان می نویسم :

 

« اتوبوس – ترمینال کاوه اصفهان – 22 / 2 /84 »

به نام او !

الآن دقیقاً ساعت 10:37 شبه . اتوبوس هنوز حرکت نکرده . اصفهان به مقصد تهران !

یه هوئی شد . ولی میشه یه سفر باحال . یادم باشد از دو سفر قبلی هم بنویسم . ( این را بعدا برایتان می گویم )

اعتلای فرهنگ !

ما داریم ، نه ، من دارم می روم ببینم فرهنگ کتاب خوانی که نه ، فرهنگ کتاب نگاه کردن و خریدن آن را . حالا چه شود خدا داند ! اول تهران ، بعد هم کاشان ، سر ِ آرامگاه « سهراب » !

فعلاً همین !

 

« 23/2/84 »

یا هو !

ساعت 7:05 صبح جمعه . اینجا میدان آزادیست . روی یکی از تخته سنگ ها نشسته ام و بنای آزادی حدوداً 200 متر جلوتر ، روبرویم رفته بالا .

صبح ساعت 4:05 رسیدم تهران . ترمینال غرب .

ای بابا . فکر نمی کردم ساعت 4:00 برسم . رفتم توی ترمینال . اُوه اُوه ، چه خبره !

خیابان خواب ها و این بار ترمینال خواب ها چه قدر زیادند ! ریز می شوم . بیشترشان جوانند . و اگر راستش را بخواهی برای اتوبوس و مسافرت آنجا نخوابیده اند .

گلاب به رویتان را پیدا می کنم و وضویی و بعد هم به دنبال نمازخانه که بعد از 5 دقیقه پیدایش می کنم . خیلی خواب آلودم . نماز را که می خوانم دراز می کشم و بیدار که می شوم می بینم ساعت 6:15 است . بلند می شوم و بیرون می روم .

بچه ای احتمالا پنج ساله و بامزه مُهر را از دست پدرش می قاپد و می خواهد ببرد بیرون . من را که می بیندبا آن هیأ ت ، یواش به پدرش می گوید : باباااا ! آقا پولیسه !

من هم بهش لبخندی می زنم و می روم به سمت یک چایی لب سوز ِ لب دوز ِ دیشلمه !

 

***

صدای ندبه می آید . دعای ندبه . دلم می گیرد و بغضم هم . هوا ابریست . به سرم زده بروم مهدیه اما حال و حوصله اش را ندارم .

توی خواب ( نمازخانه ) دیدم که آشناها توی تهران پیدایم کرده اند !

دیشب هم که از مسجد جامع نجف آباد خواستم بیایم عجب کمیلی می خواند و من چقدر حسرت خوردم که نمی توانم بایستم .

فعلاً چیز خاصی نیست جز اینکه من با ده هزار تومان پول باقی مانده آمده ام سفر فرهنگی و می خواهم بروم نمایشگاه کتاب و بعد هم کاشان گردی !

عجب !

خب می رویم . چه اشکالی دارد ؟

همین!

 

***

ساعت 8:16 صبح است . هنوز صبح جمعه . آمده ام نشسته ام توی قسمت عاشق نشین های نمایشگاه . اول یک صندلی خالی دیدم که روبرویش تابلوی بزرگ وزارت بازرگانی بود . گفتم نه بابا . برامون حرف در می آرن . مارا با پول چه کار ؟!

می گویند نمایشگاه از ساعت 10:00 شروع میشه . ای بابا ! چرا اینقدر دیر نمیدونم .

توی راه که می آمدم ، همان اول میدان آزادی هرچه گشتم یک سطل زباله ندیدم که آشغال های خوردنی های بسیار زیادم ! را توی آن بریزم .

این هم در زمینه ی توسعه ی فرهنگ بد نبود ذکر کنم . تازه یادم رفت بنویسم . توی میدان که داشتم راه می رفتم دوتا دختر داشتند می آمدند طرف من ! یا ابوالفضل ! بابا به خدا من اومدم سفر فرهنگی !

( خوش تیپی هم بد دردیست . در هر لباسی که باشی . حتی در لباس نظام !  )

سوار تاکسی که بودم تابلویی را دیدم که – به خط تحریری – بزرگ نوشته بود : « فردا از آنِ ماست » و انصافاً « ماستـــ » ــش را پرچرب نوشته بود !

یک دور سطحی توی نمایشگاه زدم . همه اش تیپ های دانشجویی و high class  . و من این وسط نمی دانم چه کاره بودم . البته خداییش وجود یک سربازی که دست به قلم و کاغذ توی نمایشگاه دارد می چرخد خودش یک کارفرهنگی بزرگ است و اینکه مردم می گویند ( عمراً ) که سربازان هم در عرصه ی فرهنگ حضور دارند .

تقریباً همه یک چیزی دستشان است و دارند می خورند . نوشیدنی ای ، صبحانه ای . چون غرفه های بُخور بُخور زودتر از غرفه های کتاب باز شده اند البته نشان می دهد که قبل از فرهنگ ، باید شکم را سیر کرد و اصلاً مفهوم بالاترش می شود بُخور بُخور خودش از فرهنگ خیلی جلو است و شاید خودش والاترین امر فرهنگی باشد !

برویم ما هم یک چیزی بخوریم تا فرهنگمان بالا رود . ریقریقک ِ فرهنگ گرفتم !

این دخترهای جوان ِ لیسک به دست چقدر زیادند...

- استغفرالله ربی و اتوب الیه !!! -

 

***

داشتم درمورد فرهنگ فکر می کردم که درخت های کاج میدان آزادی یادم آمد . جالب بودند . هرکدامشان یک جوری . یاد کارتون لوک خوش شانس افتادم . بیشتر شبیه درخت های همان کارتون . ولی نه ما لوک خوش شانسیم و نه اینجا ایالات آمریکا !

( یواشکی می گویم زود نروید به کسی بگیدها ! بعضی جاها دارد مثل آن جاها می شود . البته از نظر فرهنگ ! – توی یک پرانتز دیگر : دالتون ها همه جا هستند ! )

هر چه بود گذشت . نمایشگاه را می گویم . یک سرباز ارتشی هم توی نمایشگاه دیدم . شدیم دوتا . حیف که پول کم داشتم اگر نه کتاب بود که بار می کردم و می آمدم .

این قصه همچنان ادامه دارد و برای اینکه ایندفعه دراز نشود ، می روم که بروم دراز دراز بیفتم توی رختخواب...یا حق !

برچسب‌ها: خاطرات, سفر, نمایشگاه کتاب

۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۸۵
محمدصادق کریمی