صاد

خانه‌ی مجازی محمدصادق کریمی

طبقه بندی موضوعی

شب بود و طوفان می آمد . ابرها ضجه می زدند . و بارانی می آمد آمدنی !

همه ی حیوان های جنگل از ترس پشتشان را چسبانده بودند به دیوار لانه هاشان

و هراسناک چشم دوخته بودند به تاریکی.

رعد...رعد...طوفان...و درختان - پای بستگان زمین - سرهاشان را به هم می کوبیدند .

همه پناهی داشتند اما...درختان !

رودخانه غرید و پایش را از گلیمش درازتر کرد . و جنگل می رفت تا ویران شود.

درختان فریاد کشیدند که همه حیوانات فرار کنند . فریاد و فریاد.

و لشگر آب می آمد آمدنی!!

همه گریختند...خرگوش ها و گوزن ها و گرگ ها و جغد ها و سنجاب ها...

و درختان فریاد می زدند که به کوه پناه ببرید . همه گریختند و درختان ایستاند    .

شب بود و طوفان و جنگل و درختان ایستاده روبروی سیل...

و درختان آیه آیه خواندند : الله ولی الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الی النور...

 ایستادند و فریاد زدند... . سیل آمد . درختان مقاومت کردند . آب باید دیرتر می رسید

 تا حیوانات فرار کنند . درختان ایستادند . خواستند تا جریان کند شود . ...شد .

اما سیل ریخته بود که از ریشه بکند...

* * *

سحرگاه ، حیوانات بر تپه ای ایستاده بودند - خاموش - و جنگل را می دیدند .

که دیگر نبود... . درختان افتاده بودند قطعه قطه .

و سحرگاهِ جنگل در سکوت خویش ،سرود ایثار می خواند...

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۸۵
محمدصادق کریمی